#پسرای_بازیگوش_پارت_190
امیر علی_مگه تو چیزیم گذاشتی که ما بخوریم؟ میزو نگاه ،همرو روفوندی گذاشتی کنار...
به میز نگاه کردم،تمام غذاها نصفه بودن،یعنی همشو من خوردم؟ نگاهی به ظرف های خالی و تمیز ننه قمرو بچها انداختم،مطمئن شدم که خودم این بلا رو سرمیز اوردم...
حسین_رضا ،سیر نشدی،خسته ام نشدی؟ من جای تو اروارهام درد گرفتن...
ننه قمر_بگو ماشاءالله ،چشات شوره بچمو چشم میکنی!
حسین باچشمای ورقلمبیده،به منو ننه قمر نگاه میکرد و گفت:
_ننه قمر مارو فروختی به غریبه!
ننه قمر_نه پسرم این چه حرفیه ،رضا هم مثل شماهاست،مثل نوه ام میمونه،غریبه چیه؟
صندلیمو برداشتمو کنار ننه قمر نشستم سرمو روی شونه اش گذاشتمو خودمو لوس کردم...
اونم دستی توی سرم کشید،چه کیفی میداد،ما که از ننه بزرگ و اقا بزرگمون خاطره ای نداشتیم...
امیر علی با چنگالی که توی دستش بود برام خطو نشون میکشید،زبونی براش دراوردمو خودمو بیشتر لوس کردم..
ننه قمر_راستی بچها یادم رفت بپرسم،مرجان غذاشو خورد؟
حسین_رضا بهش داد.
_جدا؟
امیر علی_اره چطور مگه؟
_اخه هرروز مشتاقی بهش غذا میداد،هیچکس حریفش نمیشه...
سرمو بالاگرفتمو گفتم:
_اما من حریفش میشم،بالاخره از این حال و هوا درش میارم.
امیر"
romangram.com | @romangram_com