#پسرای_بازیگوش_پارت_188

_رضا مرجانو ببین...
رضاهم نگاهمو دنبال کردو از روم بلند شد،حسین کنار مرجان نشستو خواست دستشو بگیره،که مرجان ترسیدو دوباره به حالت قبل دراومد...
رضا_حسین ،ریدی که برادر من،تازه یکم خندودیمشا!
حسین_همچین میگه خندودیمش انگار طرف قهقه زده...
رضا_خو حالا هرچی ،همین لبخند مــــلیح برااین مثل قهقه میمونه...
_بچها بیخیال بیاید بریم.
رضا_پس غذاش چی؟

امیر علی_حتما نمیخوره!
رضا_گناه داره ،من بهش میدم بخوره
سینی رو برداشتو کنار مرجان نشست ،سینی رو ی پاش گذاشتو قاشق اولو به دهن مرجان نزدیک کرد.
_بخور عمــــویی،بخور ببینم بلدی!،آااااا کن.
اما مرجان کلا بیخیالش بودو به بیرون نگاه میکرد.
رضا گوشی شو از جیبش دراورد
حسین_میخوای چکار کنی؟
_فیلم بزارم.
همزمان با حسین گفتیم:
_فیلم بزاری؟
_هه ،چه جالب همزمان گفتید،اره میخوام فیلم بزارم ،دختر داییم هر وقت میخواد به گودزیلاش غذا بده براش فیلم میزاره

romangram.com | @romangram_com