#پسرای_بازیگوش_پارت_187

بادادو فریادی که راه انداخته بود تمام مدرسه تو کلاس ما جمع شده بودن ،اونم پشت شلوارش خونی بودو شده بود ملعبه ی دست بچها ،مدیرم

ون پابه پا ماها میخندید،اما ناظممون از این سگ تر بود،فهمید زیر چرم ،پونزه ،کیف تک تکمونو گشت تا جعبه پونزو پیدا کنه،از شانس گوه ماهم ،این رفیقمون یادش رفته بود جعبه پونزو بندازه دور....

عاقا اون روز تا تونستن مارو زدن ،ماهم گفتیم میایم خونه ،اقا ننمون ناز نوازشمون میکنم،تا وارد خونمون شدم بابام باچوب گردو افتاد دنبالم ،یه کتکم از بابامون خوردیم آخه ناظممون زنگ زده امار داده بود،قصه ی ما تموم شد...
خیلی افتضاح تعریف کرد ،اصلا خنده نداشت ،مرجات کلا خنسی بود،رضا نگاهی بهمون انداخت و گفت:
_خنده دار نبود؟
_این چــــیز شعرا چیه بلغور میکنی؟
_باو،خاطره به این قشنگی!
امیر علی_پاشو جمع کن خودتو مسخره.
رضا بلندشدو دوباره این دوتاشوخیای فیزیکیشون شروع شد منم گوشه ای دست به سینه وایسادمو نگاهشون کردم...

امیر علی"
رضا رو سینم نشسته بودو دستامو بالاسرم برده بود،میخواست ازم لب بگیره...
_ژوووون چه لبایی...
_رضا دیــــوس از روم بلندشو
خودمو بالا پایین میکردم تا از دستش خلاص بشم...
سرمو بالا گرفتم تا نزارم بوسم کنه ، مرجانو دیدم که یک لبخند محو روی لباشه و مارو نگاه میکنه...
اشاره ای به رضا کردم

romangram.com | @romangram_com