#پسرای_بازیگوش_پارت_186
قبل از اماده شدن میز شام قرار شد تا من برای مرجان سینیه غذاشو ببرم...
سینیو توی دستم گرفتمو وارد اتاق شدم،اتاق تقریبا تاریک بود،دست بردم رو دیوارو کیلید برقو زدم،دختری مو طلایی روی طاقچه ی پنجره نشسته بودو خیره بود به بیرون،موشکافانه نگاهش کردم،چشمان درشت و رنگی ،لب و دماغی متناسب ،یک آن افسوس خوردم از این حال خرابش،سینی روی تخت گذاشتمو روبه رویش نشستم،اصلا متوجه ام نشده بود،سرمو جلوی صورتش بردمو خیره ی چشماش شدم ،چشماش چرخیدنو نگاهمو دید،اما عکس العملش...
مثل کسی که جن دیده باشه چشمایش پراز ترس شدو تو خودش مچاله شد،اما اگر ترسیده بود پس چرا جیغ نمیزد ،نمیخواستم ازیتش کنم ،دو دستمو هم زمان جلو چشماش تکون دادمو گفتم:
_نه نه از من نترس ،من نوه ی ننه قمرم ،غذاتو برات آوردم...
باانگشت اشاره ام ،غذای رو ی تخت رو نشونه گرفتم...
طلاتم چشماش خوابید،به آرومی گردن کج کردو غذای درون سینی رو دید ،اما خیلی بی تفاوت رو برگردوندو دوباره به بیرون خیره موند...
حالا چی بگم؟ این خو هیچی نمیگه!
اها باید یکم از دلقک گریامون براش تعریف کنم.
_مرجان خانوم؟
اصلا چیــــزشم حسابم نکرد،اصلا نگفت تو کی هستی!
اما بیخیال اشکال نداره،این بنده خدا حالش جا نیست،که اگه بود ،از خوشحالیه صحبت کردن با من خود زنی میکرد...
چند ضربه به درب خوردو امیر علیو رضا هم وارد اتاق شدن...
رضا_این که عیـــنهو مجسمست!
امیر علی چشم غره ای به رضا دادو گفت:
_فقط افسردست،کر که نیست،هرچی به مغزت میرسه به زبونت میاری...
جامو با رضا عوض کردم ،رضا شروع کرد از خاطرات،دوران دبیرستانش برا مرجان گفتن....
_خب از کجاش برات بگم هوووووم(کمی سرشو خاروند)اها یادم اومد،تو دوران دبیرستان یه معلم داشتیم ،ریاضی درس میداد،خیلی بی اخلاق بود،اصلا یه چی میگم ،یه چی میشنوی،همیشه یه تیکه لوله پلیکا همراه خودش میورد هرکس تکلیفاشو انجام نداده بود حسابی بااون میکوبیدش،خلاصه برات بگم که لامصب یه پا جلاد بود،یه سیبیل دوچرخه ایم داشت که قشنگ میشد باهاش فرمون گرفت ،یه روز که حسابی ازش کتک خورده بودم ،یه نقشه ی اساسی براش کشیدم ،دوروز بعد دوباره باهاش کلاس داشتیم به رفیق فابم نقشه رو گفتمو اونم خرکیف شد،اون روز که باهاش کلاس داشتیم ،یک ساعت زودتر رفتیم مدرسه ،اخه زنگ اول ریاضی بود،سرتو درد نیارم دختر،زمان ما ازاین صندلی فلزی چرم مشکیابود دیگه ،چون فنر داشتن یکم ابرش بالا بود،یه تیکه از صندلیه رو پاره کردیمو کلی پونز زیرش ریختیم ،اینجوری کسی متوجه نمیشد زیر چرم ،پونزه ،اما وقتی مینشست پدر صاحابش درمیومد،کارمون که تمام شد اون قسمتی که پاره کرده بودیمو به میله صندلی چسبوندیم ،کلاس پرشده بودو همه منتظر اومدن معلم بودن ،مثل همیشه با لگد درب و باز کردو بدون نگاه کردن به ما رفتو رو صندلی خودشو ولو کرد،نشستنش همانا و از درد فریاد زدنش همانا،اون داد میزدو بچهاهم از خنده ریسه میرفتن...
romangram.com | @romangram_com