#پسرای_بازیگوش_پارت_185

_نه ،پسر مشاور،مشتاقیه،خونشون همین نزدیکیاست،مرجانو از بچگیش میشناسه،هر روز سر موقع میاد قرصاشو بهش میده...
امیرعلی_اره،اوندفعه که اومدیم اینجا زیارتشون کردم...
ننه قمر شروع کرد خندیدن
_مشتاقی برام تعریف کرد چی شده...
سوالی امیر علیو نگاه کردم
لب زد،که بعدا بهت میگم.

بعد از چند مین ،فرهاد از اتاق بیرون اومدو روی یکی از مبلا دورتراز ما نشست...
فکر کرده خیلی کلفته،اما نمیدونه که کلـــــفت،مدفوعه که از مستراع رد نمیشه...
ننه قمر دوباره حرفاشو تکرار کرد،فرهاد اخماش رفته بود توهم...
فرهاد_ننه قمر درسته ،شما بزرگ این خونه اید اما،نمیشه که یه دختره افسرده رو دست چند تا پسر مجرد سپرد!(نگاه چندشی بهمون انداخت)که البته هیچ کدوم پیشینه ای درستی ندارن...
رضا اعتراض کرد
_توکی باشی یارو که درمورد پیشینه ی ما صحبت کنی،یابو پنج هزاری!

فرهاد نیم خیز شد تا ست رضا حمله کنه که ننه قمر میونجی گری کرد،پسره ی احمق ،چی باخودش فکر کرده بود که جلو ننه قمر این رقمی باهامون صحبت میکرد...
ننه قمر رو کرد به فرهادو گفت:
_ممنون که دارو های مرجانو دادی،میتونی بری به مامانتم سلام منو برسون...
خیلی شیک و مجلسی از خونه انداختش بیرون،
فرهاده ام یه چشم غره تــــــوپ به ما دادو از ننه قمر خداحافظی کردو رفت...

romangram.com | @romangram_com