#پسرای_بازیگوش_پارت_184

فرهاد نگاهی به ما انداخت،انگار از حضور ما خوشحال نبود...
فرهاد_ببخشید نمیدونستم مهمون دارید.
ننه دستشو سمت ما گرفت
_نوه،هامن،خوب شد توام اومدی،میخواستم بابچها درمورد مرجان صحبت کنم...
انگار زیاد راضی نبود از جو...
_من برم دارو های مرجان خانومو بدم ،بعد میام پیشتون...

سری برامون تکون دادو ،واردیکی از اتاقا شد...
ننه قمر عصازنون سمت ما اومدو سرجای قبلیش نشست،کنجکاو نگاهش کردمو گفتم:
_ننه قمر بودن ما اینجا ،چه ربطی به مرجان خانوم داره؟!
همگی خیره به دهن

ننه قمر بودیم...
ننه قمر_ببین حسین جان،مرجان از افسردگیه شدیدی رنج میبره،چند بار اقدام به خودکشی کرده ،میخواستم ازتون خواهش کنم،هراز چند گاهی اینجا بیایدو روحیه ی این دخترو عوض کنید...
رضا_علت افسردگیش چیه؟
_منم نمیدونم،مشتاقی صحبت کردن دراین باره رو کاملا قدقاًکرده...
امیر علی_ننه قمر ،شاید اقای مشتاقی دوست نداشته باشن ما زیاد بریمو بیایم!
_نه نه ،اصلا این فکرو نکنید،مشتاقی هرکاری میکنه تا مرجان حالش خوب بشه...
_این اقا که اومدن ،پرستارشن؟

romangram.com | @romangram_com