#پسرای_بازیگوش_پارت_183

_بیاید بالا ،بیاید که کلی کار داریم...
هرسه نگاهی بهم انداختیم...
رضا_وااای بچها من میترسم، نکنه مثل اون برنامه کودکه که پیرزنه به هوای شکلات خواهر برادررو کشوند تو خونش ،بعد کلی غذا داد به داداشه خورد تا بعدا بخورش!
امیر علی_رضا ،خفه مــــرگ بگیر
خودش از پلها بالا رفت،رضا تااومد حرفی بزنه سمت پلها هولش دادم...
با تعارفات ننه قمر روی کاناپها نشستیم،بعد از کلی حال و احوال کردن ،بالاخره عزممو جزم کردم که علت اومدنمونو ازش بپرسم...
فنجون قهوه رو از روی میز برداشتمو چند قلپ سرکشیدم...
_ننه قمر ،کار مهمتون چی بود؟
_حالا چه عجله ایه،بعد از شام باهم صحبت میکنیم...
یکدفعه صدای زنگ ایفون بلندشد
_حتما اقای مشتاقین؟
_نه پسرم،مشتاقی رفته کاشان.
امیر علی_جدا؟
رضا_من برم دربو باز کنم.
ننه قمر_نمیخواد ،یکی از خدمتکارادرو باز میکنه.
رضا نیم خیز شده دوباره سرجاش نشست...
_نـــــنه قمر،نــــنه قمر؟
همون پسر ،قبلیه بود که توی امارت دیده بودمش،دنبال ننه قمر میگشت،ننه بلندشدو سمتش رفت...
_سلام اقا فرهاد گل،حالت خوبه؟ شهین جون خوبن؟

romangram.com | @romangram_com