#پسرای_بازیگوش_پارت_181
رفت توی فکر...
چند ضربه رو شونش زدم
_ناراحت نباش اتفاقی نیفتاده...
دوساعت قبل از اتمام وقت کاری با رضا و امیر علی روونه ی خونه ی ننه قمر شدیم،رضا تمام مسیرو روی مخمون بود،مدام میگفت،نکنه زشت باشه من بدون دعوت اومدم...
هر بارم با،روی باز جوابشو میدادیم،که نه باو،چه اشکالی؟ننه قمر خیلی مهمون نوازه و از این حرفا...
ماشینو جلو درخونه پارک کردمو،دستور پیاده شدن به بچهارو دادم...
رضا_عاقا من نمیام شما برید،خیلی بده بیام!
امیر علی بازانو ضربه ای به پشت رضا زدو گفت:
_خب تو گ....خوردی که اومدی،برو گمشو ،از بس رو مخم اسکی رفتی سیستم مغزم دو به چهار میزنه..
رضا پشتشو ماساژ میداد،
_خب حالا توام،حالا کدوم هست؟
با انگشت اشاره خونه رو نشونه گرفتم..
_اینه؟
_این که همش شمشاده!
امیرعلی_بروتو شمشادا...
رضا هم به حرف امیر علی گوش دادو وارد تونل شمشادی شد...
رضا_وَووووی اینجارو ببین!
امیر علی ایفونو زدو همزمان گفت:
romangram.com | @romangram_com