#پسرای_بازیگوش_پارت_180

_اخه نمیشه که
روکرد به من
_الان تو اینجا چی میخوای؟ وسط بحث فلسفیه ما!
_پاشید جمع کنید باو،یه مشت شر و ور به هم میگید،امیر علی شب باید بریم خونه ننه قمر...
امیر علی با حالت تعجب گفت:
_ننه قمر؟ چیزی شده مگه؟
_نمیدونم صبح زنگ زد،گفت بیاید با امیر علی خونمون.
رضا اویزون بازوی امیر علی شده بودو با التماس ازش میخواست امشب ببریمش...
امیر علیم با کلی زور بازوشو بیرون کشیدو گفت:
_ولـــــم کن،چــــسب،بچه ی خوبی باش تاببرمت...
رضا چشماشو عینهو گربه ی چکمه پوش کردو گفت:
_چشم ،شلوغی نمیکنم،دست تو دماغم نمیکنم،گربه ی همسایه رو اذیت نمیکنم،موی عسلو نمیکشم...
_اَااااااه،بسه ،رضا به خدا بگی،بس نیست گلناره،بامشت میکوبونم تو دهنت...
رضا زبونی برام درآوردو گفت:
_گـــــلناره.
تاخواستم بگیرمش،از اتاق زد بیرون،خواستم بیفتم دنبالش که امیر علی صدام کرد...
_بله؟
_یعنی چی شده؟
_منم نمیدونم

romangram.com | @romangram_com