#پسرای_بازیگوش_پارت_178

_شاید،دلت چیز دیگه ام خواست
لبشو گاز گرفت
_حــــــــَو،این حرفا چیه،میگم برم بهش بگم امشب قرمه سبزی بزاره!هوم؟
_رضا انقدر به فکر شکمت نباش یکم به فکر یخـچال خالیه اون بنده خدا باش...
_خودم همه چی براش میخرم ،آقا من رفتم..
بازوشو از پشت گرفتم...
_رضا بیخیال ،من خودم شب برات قورمه سبزی درست میکنم.
_برو باو ،یه بار برامون املت درست کردی براتمام عمرم کافیه...
چند تا ضربه رو دستم زدمو گفتم:
_بشکنه این دست که صدا نداره
شروع کرد خندیدن...
_شاسگول باید بگی بشکنه دستم که نمک نداره ،کلا مثلارو قاطی کردیا..
خودم خندم گرفت،عجب سوتیه عظیمی دادما!

حسین"

عینکو از رو چشمم برداشتمو کمی با انگشتام ماساژش دادم.
صدای خندهایی امیر علیو رضا از اتاق بغلی میومد،از پشت میز بلند شدمو،پیش بچها رفتم
امیر علی تا کمر خم شده بودو میخندید،رضا هم صداشو زنونه کرده بودو ،نمیدونم ادای کدوم بدبختیو میگرفت...

romangram.com | @romangram_com