#پسرای_بازیگوش_پارت_176

با اخم بهش زل زدم،
_کی؟
_کفترا محلمون،صبح قبل از اومدنمون چغلی کردن تو سرش...
باتصور اون لحظه و قیافه ی حسین شروع کردم خندیدن...

_امیر علی، نمیدونی عجب صحنه ی جالبی بود...
بادیدن خر مگس روی موهاش،دیگه حرفاشو نمیشنیدم،سریع بامگس کش سمتش هجوم اوردمو فرصت فرار بهش ندادمو ،محکم تو سرش کوبید،آخ رضا بلند شد...
_اااای سرم،مگه مریضی؟ مگه من حشره ی موزیم؟
سمتش رفتمو لپشو بوسیدم
_شرمنده از صبحه رو مخمه...
صورتش خندون شد.
_واااای تو منو بوسیدی؟
دستی جایی که بوس کردم کشید.
_میدونستم توام به من علاقه مندی،از اول از تو چشمات میخوندم...
_چرا چرت میگی؟
چشماشو غمگین کرد...
_آتیش نزن به خرمن،رویاهای شیرینم .
بادستاش صورتشو پوشوندو شروع کرد به گریه کردن.
دهنم اندازه غار باز مونده بود،این چی میگه؟

romangram.com | @romangram_com