#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_290


_الو ؟

_ترانه_ پاشو ديگه تبل ... پاشو دست و شوهرتو بشور !

در ميان خنده جيغ كشيدم

_ترانه !

ترانه همينطور كه ميخنديد با كنايه گفت :

_ترانه_ باشه بابا آژير نكش .. خواستم بهت بگم امشب ساعت 7 واسه همه مون بليط كنسرت گرفته ام بايد بيايد .. تو برج ميلاد ساعت 30|6 منتظرتم ...

بهم مهلت هيچ حرفى رو نداد و تلفن رو قطع كرد

اين دختر آدمبشو نبود... باخنده پتو رو پس زدم و از جايم بلندشدم و زيرلب زمزمه كردم : يك روز قشنگ ديگه ...

لبخندزنان به طرف دستشويى رفتم و چند مشت آب يخ به صورت پف دار و خوابالوى خود زدم .... از دستشويى كه خارج شدم متوجه ى حضور پندار روبه رويم شدم ... زيرچشم نگاهش كردم و از كنارش رد شدم ... اما قبل از اينكه خيلى ازش دوربشم مچ دستم را گرفت ومنو به طرف خودش كشيد با يك اشاره در آغوشش پنهانم كرد ... خنديدم

_اى پندار ... ولم كن له شدم !

پندار درحالى كه من را به خودش مى فشرد ريز ريز خنديد:

_پندار_ صحرا تو تو زندگى من مثل يك ستاره ى دنباله دار ميمونى كه راهم را بهم نشون ميدى ... تو شانش منى عزيزم

و به دنبال حرفش لب هايش را به طرف صورتم اورد و لبامو سفت و محكم بوسيد...

حرف پندار بهم آرامش خاصى داد ... بى اراده لبامو به لباش فشردم و همراهيش كردم ...

منو پندار تو اون لحظه داشتيم در بهشت سپرى مى كرديم و انگار كه يك وجب از زمين بالاتر بوديم ... ميتونم صادقانه بگم كه هيچ نيرويى در دنيا نميتوانست درآن حال من و پندار را از هم ديگه جدا كند.

romangram.com | @romangram_com