#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_291


همينطور كه مشغول بوسيدنش بودم ، صدايى بلند شد و بالاخره مارا ازهم جدا كرد ...

نگران به سمت در اتاق برگشتم ... صداى گريه ى نيلوفر بود .

_پندار_ نيلوفره ... حتما از خواب پريده و داره ميترسه!

ناليدم :

_ خب حق داره ديگه پندار ... من چند بار بهت گفتم هنوز زوده اتاق نيلوفرو از اتاق خودمون جدا كنيم ؟!

پندار مستانه خنديد و دوباره مشغول بوسيدنم شد ... ناخداگاه همراهيش كردم ... دوباره صداى گريه ى نيلوفر بلندشد ... و اين بار من با ياد آورى نيلوفر لب هايم را از لبان پندار جدا كردم و به چشمانش خيره شدم ...

_وقتى برگشتم از همين جاش ادامه مى ديم ... باشه جناب سروان ؟!

دوباره صداى خنده ى پندار فضاى اتاق را پركرد .

همراهش خنديدم و از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق نيلوفر قدم برداشتم .

پرده ى آشپزخونه رو كنار زدم ... نيلوفر ريسه رفته از خنده معلوم نيست كه پندار دم گوشش چى داره ميگه .. كه صداى خنده اش تا هفت تا خونه اونور تر هم ميره

باز پندار آتيش سوزوند ..

نيلوفر باخنده و صداى كودكانه اش روبه پندار گفت:

_ بابايى بلام اهنگ ميخونى ؟!

پندار لبخند پدرانه اى به نيلوفر زدو با خوشرويى شروع به خوندن كرد

( لطفا متن آهنگ را بخوانيد )

romangram.com | @romangram_com