#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_289
_پندار_ به نظرت تو مراسم ازدواج فاميلاتون با ديدن يه داماد چلاق و درب و داغون چه عكس العملى از خودشون نشون ميدن ؟!
_ يعنى تو با اين حالت هنوز به فكر ازدواجى ؟!
پندار درحالى كه سعى مى كرد دردش را درميان لبخند روى لب هايش پنهان كند ، گفت :
_ من تو هر شرايطى كه باشم باتو ازدواج مى كنم .. ديگر نميخواهم تورا از دست بدم !
لبخندى زدم و شكاك پرسيدم :
_ من را ميخواهى ؟ اگر بلد نباشم غذا بپزم و خوب لباس بشويم بازهم مرا ميخواهى ؟
_پندار_ بلد هستى خداى مهربان خود را بپرستى و اورا اطاعت كنى ؟
_ تنها از اون ميترسم و بندگى او را مى كنم .
_پندار_ همين برايم كافيست ... من ميخواهم تو نصف دينم باشى ، نه خدمتكارم
خوش حالى در چشمانم موج مى زد .. تاحالا اين حرفارو از دهان پندار نشنيده بودم .. درحالى لبخند مى زدم به چشمان پندار خيره شدم .. سكوت جنگل كر كننده بود ... پندار بعد از كمى خيره شدن به چشمان من بادى به گلوى خود انداخت و باخنده گفت :
_پندار_ يادت باشه كه در هر حالى كه باشم تا رفتيم ايران مراسم ازدواجمون رو برگذار مى كنيم !
با تعجب نگاهش كردم ، مى خواستم چيزى بگم ، ولى با ديدن چهره ى درمند پندار و براى آرامش خيال اوهم كه شده ، لبخند زدم ... از آن لبخند هايى كه با گوشه اش تمامى درد هاى پندار رو از يادش مى برد و سرمستانه گفتم :
_يادت باشه كه مرده و قولش !
***
با صداى موبايلم از خواب بيدار شدم ... به سختى دستمو روى عسلى كنار تختم بردم و موبايلم رو چنگ زدم و كشيدمش زير پتو .. به صفحه ى گوشيم كه مدام خاموش و روشن مى شد نگاه كردم.. ترانه بود
romangram.com | @romangram_com