#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_288


خواستم از كنارش دوربشم كه پندار با گرفتن پايين مانتوم من را به سمت خودش كشيد و پر شيطنت گفت :

_پندار_ نگو دلت مياد كه منو با اين حال خراب تنها بذارى.

براى انكه تحت تاثير نگاهش قرار نگيرم رومو ازش برگردوندم

_ ديگه برام فرقى نميكنه .. درضمن مگه همين الآن نگفتى كه بهتر از هميشه اى ؟

پندار چند لحظه در سكوت بهم خيره شد سپس به سختى سعى كرد كه از جايش بلند شود ، و در حالى كه از شدت درد كه در بازو زانوى دست راستش احساس مى كرد رنگش كبود شده بود ، ناله اى سرداد و دردمند گفت :

_پندار_تورو خدا با من اينطورى نكن صحرا ، به من حق بده كه با اين رفتار سرد و غير قابل نفوذ ، يه باره با ديدن اون همه احساس ، نتونم هيچ عكس و العملى از خودم نشون بدم . باور كن اگه جون خودتم قسم نخورده بودى ، حاضر بودم تا ابد نفسم را حبس مى كردم

و به همون حال باقى مى ماندم .

با وجود تمام زبان ريختن هاى پندار هنوز هم قلبا از دست اون ناراحت بودم ..

مانتويم را كشيدم تا بلندشوم كه او يك بار مظلومانه گفت:

_پندار_نكنه كه من واقعا بايد بميرم كه اون روى قلب مهربونت رو ببينم !

با شنيدن اين حرف قلبم مالامال از غم شد و ديگر نتواستم طاقت بياورم و خواستم به ياد آورى اينكه چند لحظه قبل احساس كرده بودم براى هميشه وجود عزيزم را از دست داده ام چشمان غمناكم را به صورت كبود شده و خراشيده ى پندار دوختم و گفتم :

_ديگه هرگز نميخوام اين حرف رو از زبونت بشنوم .

چشماى پندار غرق شادى شد و باخنده گفت :

_پندار_ به اين شرط كه ديگه واسه ام اخم نكنى صحرا خانوم !

لبخندى زدم و پندار با نگاهى به پايش كه حتى با توان دستانش قادر نبود از شدت درد آن را جابجا كند گفت :

romangram.com | @romangram_com