#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_287
_پندار ... پندار .. تو رو بخدا يه چيزى بگو !
چون هيچ صدايى نشنيدم با شدت بيشترى تكانش دادم و ضجه زنان ناليدم :
_نه ، تو نبايد منو تنها بذارى... تو حق ندارى پندار . حق ندارى با من اينكارو بكنى . مگه نگفتى كه بر مى گرديم ايران و ازدواج مى كنيم ، تو كه گفتى دلت نمياد منو ناراحت ببينى ... پس چجور دلت مياد بى وفا كه هنوز عروست لباس سفيد نپوشيده رخت عزا بپوشه ؟! جون صحرا يه لحظه هم كه شده چشماتو بازكن ببين چقدر دوستت دارم ، و بى تو نميتونم ادامه بدم
گريه كنان سرم را روى پندار گذاشتم و با تمام وجود درد مند گريستم ! صداى هق و هق گريه هاى غريبانه ام در گوش آسمان پيچيد ، ولى جز نسيم و سكوت مبهم جنگل ، گويى هيچكس ديگه اى نبود تا شاهد اين همه غربت و ماتم باشد ، ولى ناگهان با لرزش دستى بر بازوام از جا پريدم
سرمو بلند كردم و نگاه مأيوس و حيرانم را به سمت صورت پندار چرخوندم و با ديدن او كه چشمانى باز و نگاهى خندان تماشايم مى كرد ، گيج و منگ پرسيدم
_تو حالت خوبه ؟
_پندار_ خوب تر از هر وقتى كه فكرشو بكنى .
چند لحظه اى مكث كردم
_ يعنى تو اين همه وقت صداى منو ميشنيدى و به روى خودت نمى آوردى ؟!
پندار دركمال بى پروايى چشمانش را به علامث تأييد برهم گذاشت و با خنده گفت
_پندار_ اوهوم
با عصبانيت از جام بلند شدم و با بغض گامى به عقب برداشتمو گفتم :
_شما مردا همه تون موجودات خود خواه و بدى هستيد ... از همه تون متنفرم ...
_پندار_ ولى نه بدتر از شما زنا كه اونقدر پر غرور و مرموزيد كه تا آدمو جون به لب نكنيد ، حاضر نيستيد از حس درونيتون حرف بزنيد .
نگاه عصبى و بركينه ام را ازش گرفتم
romangram.com | @romangram_com