#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_286


لحظه اى بعد با شنيدن صداى ماشينو كنارم چشم باز كردم

و در مقابل ديدگان ناباورانه ام هومن را ديدم كه سرش را از پنجره بيرون آورده بود و با لبخند چندش آورى كه برلب داشت ، چشمانش را تنگ كرد و گفت :

_هومن_ راستشو بخوايد هركار كردم دلم نيومد حسرت چيزى رو كه به دلم گذاشتى رو به دلت بذارم .

از ميان دندان هاى بهم فشرده ام فرياد كشيدم :

_كثافت پست فطرت !

و به سمتش حمله كردم تا گردن ديلاقش را در ميان انگشتانم خرد كنم

اما هومن با دادن گازى از من فاصله گرفت و در حالى كه خنده هاى دلخراشش در فضا پيچيده بود ، با گفتن حالا ديگه بى حساب شديم ، چند بوق پياپى برايم زد و از انجا دور شد .

تازه به خودم امدم و با ياد اورى پندار با گام هاى بلند به سمتش دويدم

نزديك او كه رسيدم با ديدن جسم بى حركتش و قرمزى خونى كه روى لباى سپيدش شيار زده بود ، بند بند وجودم يخ زد.

به زحمت آب دهانم را قورت دادم و در حالى كه سرم را به اين طرف و آن طرف تكان ميدادم زيرلب باخودم مى گفتم

_ نه ، اين امكان نداره.

سپس ، با زانوانى كه ديگر حتى سنگينى وزنم را به زور تحمل مى كرد ، كشان كشان خودم را بالاى سر پندار رسوندم ، پندار با صورتى رنگ باخته و چشمانى كه رو به هم افتاده بود ، طورى خاموش و ساكت به روى چمن ها آراميده بود كه گويى سال ها بود كه به دامن امن خوابى شيرين و عميق فرو رفته بود و انگار نه انگار كه همين چند لحظه پيش بود كه با سرى پور شور و نگاهى پرشرر شيطنت مى كرد و زبان مى ريخت !

به لب هاى به حركتش نگاه كردم و تمامى اتفاقات گذشته مانند پرده ى سينما از جلوى چشمانم گذشت و ديگه نتونستم طاقت بيارم و زير بار اون همه غمى كه يكباره بر وجودم آوار شده بود مقاومت كنم ... زانوهام سست شد و بى رمق كنار پيكر بى حركت پندار افتادم و با ضجه اى جگر سوز فرياد كشيدم :

_ نه ! اين نميتونه حقيقت داشته باشه

سپس ، با هر دو دست از دوطرف بلوز پندار را چنگ زدم و فرياد كشيدم :

romangram.com | @romangram_com