#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_285
_دنيا_ اون سند جعلى بود صحرا ... ماجراى گذشته ى من و پندار اينطورى كه بهت گفتم نبوده ... خانواده هامون باهم دوست بودن و رفت و امد داشستند ... من توى اين رفت و امد هاى خانوادگى با پندار آشنا شدم و عاشقش شدم ... اون منو بدجورى ديوونه ى خودش كرده بود ... اما هيچوقت نه تنها من بلكه به هيچ دختر ديگه اى پا نميداد ... تا اينكه دل و زدم به دريا و خودم ازش خاستگارى كردم كه جواب رد داد ... بعدشم كه من انقدر عصبى شدم كه تصميم گرفتم از ايران برم .. برم يه جايى كه پندار و گذشته رو فراموش كنم ... امدم فرانسه و با زيبا آشنا شدم و به كل پندار رو فراموش كردم ... چند سال بعدش فهميدم پندار هم به همراه چندتا از دوستاش براى ادامه ى تحصيل امدن فرانسه .. تاجايى كه من ميدونستم پندار پليس بود و درسشم تموم شده .. پس فهميدم اين يه مأموريته ! ... با امدن پندار به فرانسه تمامى خاطرات گذشته ام دوباره زنده شد ... يواشكى دنبالتون مى كردم و پندارو زير نظر داشتم .. مى ديدم كه چقدر بهت اهميت ميده و مي برتت باغ و حش و تفرح هاى ديگه ... از حسادت داشتم ديوونه مى شدم ... يه روز كه تا دانشگاه دنبالتون كرده بودم و پشت يه درختى مخفى شده بودم وبه شما نگاه مى كردم ... پسرى متوجه ى نگاه هاى من به شما و پندار شد و به طرفم امد ... هومن بود ! فاميل تو صحرا ... از علاقه ى خودم نسبت به پندار و تنفرم نسبت به تو بهش گفتم ... اونم مشتاقانه گفت كه به تو علاقه داره و گفت كه بايد به كمك هم شما دوتا رو از هم جدا كنيم ... اينطورى هم من به پندار مى رسيديم .. و هم اون به تو ...
قبول كردم ... تا اينكه گفت به تو نزديك بشم و به دروغ بگم كه قبلا با پندار رابطه داشتمو ازش بچه دارم تا تو از پندار متنفربشى ... اون نامه هم هومن جعل كرد !
_تو با دروغ هات باعث شدى من كلى به پندار تهمت بزنم
_دنيا_ ميدونم ... شرمنده ام ، بابت همه چيز!
سكوت كردم و به پندار خيره شدم كه اونم با چهره اى پر سوال به من نگاه مى كرد
پندار لبخندى زد و به سمت من امد و با اشتياق گفت
_ديدى اشتباه مى كردى خانوم خانوما ... حالا عيب نداره به كسى نميگم كه زايه شدى ... الانم زود باش ، بايد برگرديم ايران ... ميخوام اين دفعه واقعى بيام خاستگارى و باهم ازدواج كنيم ...
لبخند دلپذيرى برلبانم نشست و براى اينكه سر به سرش بذارم گفتم
_ بازم كه خيال بافى كردى ! بهتره يادتون باشه كه من هنوز هيچ جواب قطعى به شما ندادم .
پندار خنديد و گفت
_پندار_ بهتره خودت رو گول نزنى خانومى ، چون متأسفانه چشمات اون چيزى رو كه بايد لو مى دادن ، خيلى بيشتر از اين ها لو داده بودن و شايد هم اگر به جادوى اين چشماى افسونگر نبود ، با حسن ختام اون شب كذايى هيچوقت ديگه منو دركنار خودت نمى ديدى .
از اينكه راز دلم اينجورى عيان گشته بود تا بنا گوشت سرخ شدم و با خودم انديشيدم كه حق با پندار است و ممكن بود آنها به هيچ دليلى براى هميشه از هم جدا مى ماندن .
بودن ما كنار هم معجزه اى بود كه من اين موهبت را جز به دست پرقدرت سونوشت و قدرت و مشيت الهى نمى توانستم به چيز ديگرى تعبير بدم .
از خونه ى دنيا بيرون امديم و به سمت محيط سبز و زيبايى كه درست روبه روى خونه اش اونور خيابان بود رفتيم ... به آسمان سر بلند كردم تا به شكرانه اين نعمت گرانقدر با تشكرى هرچند ذره اى از اين همه لطف بى شائبه را پاسخگو باشم ، ولى هنوز لب باز نكرده بودم كه يكباره باحركت تند و قوى دستان پندار به گوشه اى پرتاب شدم و همزمان صداى جيغ چرخ هاى ماشينى در گوشم پيچيد و درمقابل چشمان متحيرش قامت كشيده پندار را ديدم كه با شدت هرچه تمام تر به جلوى ماشين كوبيده و به هوا پرتاب شده بود !
با ديدن اين صحنه فرياد دلخراشى از سينه بركشيدم و با گفتن "نه"! از ترس اتفاقى كه درحال روى دادن بود ، دستانم را روى چشمانم گذاشتم .
romangram.com | @romangram_com