#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_284
_پندار_ خفه شو و اسم خدا رو به زبون كثيفت نيار!
_دنيا_ باشه ، هرچى تو بگى ... ولى باور كن پندار كه من هميشه دوستت داشتم
_پندار_ دوستم داشتى ؟
پندار با شنيدن اين كلام همچون ديوانگان قاه قاه خنديد ! سپس ، درحالى كه گردن ظريف او را در حصار دستانش هرچه تنگ تر مى فشرد گفت :
_پندار_ آهان! حالا فهميدم كه موضوع از چه قراره؟ پس چون از قضا چشمت منو گرفته بود و از جانب من جواب مثبت نشنيدى ، به خودت جرأت دادى كه اون دروغ هاى شرم آور را راجب به من سرهم كنى .
با نگاه كردن به صورت دنيا كه لحظه به لحظه در ميان دستاى پندار سرخ تر مى شد يكدفعه به خودم امدم ، به سمت پندار دويدم و با فرياد گفتم :
_ چى كار ميكنى ؟ .. كشتيش !..
_پندار_ چه بهتر! امثال اون همون بهتر كه بميرن تا هر لحظه و هر روز يه نفر رو تو منجلاب هوسشون غرق نكنن .
_ ولى به نظر من ، اونى كه لايق مردن هستش تويى ، نه اين دختر بيچاره ! ولش كن لعنتى !
پندار با شنيدن اين حرف من نگاه وحشتناكش را بهم دوخت ، سپس دستانش را از دور گردن دنيا باز كرد و با اشاره اى جسم بى رمقش را همچون تفاله اى نقش بر زمين كرد و گفت :
_پندار_ نه ... تو هنوز نبايد بميرى فرشته بى گناه ! بايد بمونى و بگى كه اين هيولاى ديو سرشت ، چه بالايى بر سرت آورده كه لايق مردنه!
دنيا خودش را از روى زمين جمع كرد ، دستش را دور گردنش گرفت و درحالى كه سعى داشت به زحمت نفس بكشد ، درميان سرفه و گريه ... بريده ، بريده گفت :
_دنيا_ پندار راست ميگه ! .. من هرچيزى كه اونروز بهت گفتم دروغ بود !...
خنده ى تلخى كردم
_ امكان نداره .. تو الآن دارى دروغ ميگى ، چون ترسيدى ، والا چطور ممكن بود كه سند بچه تون توى پرورشگاه با اسم و امضاى پندار باشه ؟!...
romangram.com | @romangram_com