#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_283


_ساكت شو ! نمى خوام چيزى بشنوم ، چون نه دوست دارم ، نه حوصله شو رو دارم كه بخوام يه بار ديگه باشنيدن چرندياتت سركار برم !

پندار نگاه رضايت بخشى بهم انداخت و با لذت به من نگاه كرد و بهم لبخند زد

سپس دوباره با عصبانيت به سمت دنيا برگشت و گفت

_پندار_ درسته ... ما وقت براى شنيدن دروغ هاى تورو نداريم .. فقط براى اين خانوم تعريف كن كه چى بين من و تو گذشته .

دنيا نگاه هراسانش را به من دوخت و درحالى كه از شدت ترس لحظه به لحظه صورتش بى رنگ تر مى شد ، بغض آلود سر به زير انداخت

_پندار_ پس چرا حرف نميزنى ؟ آخى .. ! نكنه خجالت ميكشى !

من كه تا اين لحظه در سكوت سپرى مى كردم جلو امدم و گفتم

_تمومش كن اين بازى مسخره رو! من نمى فهمم ديگه چه لزومى داره تو حقيقت رو نگى ... همه ى ما به شخصيت درون تو پى برديم !

_دنيا_ مجبور بودم !

پندار به دنيا نگاه كرد ، سپس با چشمانى به خون نشسته و با گام هايى نا استوار نزديكش رفت ، دستش را بلند كرد و با قدرت هرچه تمام تر به صورتش نواخت ، چنان كه تن ظريف دنيا همچون برگى سبك بال در دست باد از جا كنده شد و با شدت نقش در زمين گشت ، سپس از ميان دندان هاى به هم ساييده اش خروشيد :

_پندار_ كثافت پست فطرت! يعنى مزد اون همه خدمت و خوبى كه من درحقت كردم ، اين بود ؟...

و به جاى انكه حرفش را تمام كند دوباره به سمتش يورش برد و با هر دو دست ، ملافه دور تن او را به دور دستش پيچيد ، او را از جا كند و در حالى كه چشم در چشمش دوخته بود ، گفت :

_پندار_ تاهمين جا ميون دستام خفه ات نكردم ، بگو چرا بامن اين كارو كردى ؟

دنيا در حالى كه لب هايش به زحمت باز و بسته مى شد گفت

_دنيا _ .. من ... من .. به خدا نمى خواستم

romangram.com | @romangram_com