#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_282


با ديدن اين حركت پندار حسابى تعجب كردم و به دنيا نگاه كردم كه با لباس عريانى پشت به ما نشسته بود و مشغول لاك زدن به ناخون هاى بلندش بود .

از خجالت سرمو به زير انداختم... بى حيا

صداى دنيا بلندشد

_چقدر زود امدى هومن! من فكر مى كردم كه حداقل يك ساعتى رو براى گرفتن غذا معطل بمونى . حالا چرا وايسادى غذا رو بذار روى ميز ؛ منم الآن ميام .

براى لحظه اى نگاه حيران من و پندار درهم گره خورد .

و پندار كه گويى تحملش را از دست داده بود با صداى رسايى گفت :

_پندار_ مثل اينكه بد موقعه مزاحم شديم !

دنيا به تندى سر برگرداند . از ديدن آنچه ميديد ، چون صاعقه زده ها از جا جهيد و دستپاچه گفت :

_دنيا_شما... اين جا چيكار مى كنيد ؟!

_پندار_ خودمونم نميدونم ، چون از قرار امده بوديم يه چيزايى رو روشن كنيم ، ولى اينطور كه معلومه يه چيزايى بايد برامون روشن بشه .

پندار همانطور عقب عقب جلو رفت ، ملحفه اى از روى مبل كنار دستش برداشت ، آن را به سمت دنيا پرت كرد و با تنفر گفت :

_پندار_ بپوشون خودتو !

دنيا لرزان خم شد ، ملافه را برداشت ، آن را به دور خود پيچيد و در حالى كه به زحمت سعى مى كرد آب دهانش را قورت دهد ، گفت:

_دنيا_ من ... من ..

پريدم وسط حرفش و سرش داد زدم

romangram.com | @romangram_com