#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_281


_زيبا_ فقط بايد بهم قول بدى كه تحت هر شرايطى كه پيش امد ، به فكرت مسلط هستى و خودتو اذيت نمى كنى . درضمن ، حتماٌ منم در جريان كارات قرار بدى . راستى يادت نره اهسته بريد ، مواظب خودت باش

_خيالت راحت و زود برمى گردم

و سوار ماشين پندار شدم و راه افتاديم .

نمى تونستم درك كنم ... پندار چرا انقدر با اطمينان حرف مى زد ، يعنى مى شد حرفاى زيبا درست باشه و من دچار سؤتفاهم شده باشم ؟

ولى نه ، اين به نظر محال مى رسيد ... چطور مى شد تمامى اين وقايع را روى حساب سؤتفاهم گذاشت ، درحالى كه من چشم هاى خودم به صدق حرف هاى دنيا رسيده بودم ؛ با اين حساب .. پس چرا پندار انقدر به خودش مطمئن بود و اصلاً چه چيزى رو قصد داشت ثابت كند.

براى لحظه اى به اين فكر رفتم كه نكنه تمام اين ها دامى از سوى پندار باشد و او تمام اين ها را برايم صحنه سازى كرده است ! با اين فكر دانه هاى عرق را از پيشانى ام پاك كردم و سعى كردم كه به خودم مسلط باشم و باخودم انديشيدم كه بيشتر باير مراقب رفتارهايم باشم .

در همين فكر بودم كه ماشين پندار گوشه اى ايستاد

به سمتش برگشتم .. پندار از ماشين پياده شد اما من همانجا روى صندلى نشستم و از جايم تكون نخوردم

كمى نكشيد كه پندار سرشو از شيشه ى ماشين كرد تو

_پندار_ اگه ميخوايد هرچه زودتر جواب همه ى سوال هاتونو پيدا كنيد ، پياده بشيد .

به گفته اى او عمل كردم و پندار بلافاصله به طرف در خونه اى رفت و زنگ در را فشرد

طولى نكشيد كه در ، با صداى بيا توى آشناى دنيا باز شد!

نگاه استفهام آميزم را به پندار انداختم و در حالى كه خودمم كنجكاو شده بودم بدانم كه دنيا در انتظار چه كسى در را گشوده است ، به سمت مسير باغ راه پيمودم .

با عجله از پله ها بالا رفتيم و در سالن را باز كرديم ، اما همين كه چشم مان به دنيا افتاد حسابى تعجب كرديم ...

پندار شرم زده چشمانش را بست و پشت به او برگشت !

romangram.com | @romangram_com