#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_280
در دلم گفتم : "احمق! "
منتهاى آرزوى من اينكه اينطور باشه، اما افسوس كه مطمئنم اين طور نيست .
زيبا كه تا اين لحظه به حرفاى ماگوش ميداد و به ميان امد و گفت
_زيبا_ به جاى اين بحث و جدال بيهوده ، من اگه جاى شما بودم هرچه سريع تر مى رفتم و براى هميشه به اين موضوع خاتمه ميدادم .
_پندار_ منم همينو ميگم زيبا خانوم
_چى ميگى زيبا! وقتى كه من از همه چيز مطمئنم ، ديگه چه دليلى داره بخوام برم ؟!
_زيبا_ چه دليلى داره نرى صحرا ؟.. مگه كار از محكم كارى عيبى هم ميكنه ... اصلا به قول خودت اگه حق با تو باشه و پندار قبلا با كسى رابطه داشته اونوقت كلى هم از تماشاى چهره ى شرمنده اش لذت مي برى !
پندار نگاه تشكر آميزش رو به زيبا دوخت و با گفتن اگه واقعا به حرفاتون ايمان داريد دنبال من بيايد حرف آخر را زد .
سپس سرش را به علامت خداحافظى به جانب زيبا خم كرد و به طرف ماشينش رفت .
مستاصل به زيبا نگاه كردم و گفتم :
_يعنى تو واقعا ميگى كه من دنبالش برم ؟
_زيبا_ معلومه . مگه نميبينى چطور با اطمينان حرف ميزنه ، خب تا نرى و نبينى كه با چه استدلالى ميخواد از خودش دفاع كنه نمى تونى مطمئن راجبهش نظر بدى
_ولى آخه
_زيبا_ آخه نداره ديگه .. فوق آخرش اينكه زحمت يه تفريح به جونت ميمونه ! به قول خودت پندار شرمنده ميشه و بعدشم واسه ى هميشه دست از سرت برميداره .
با فشار اطمينان بخشى دستاى زيبا رو فشردم .. و سپس به سمت ماشين پندار فتم .. زيبا درحالى كه با تكان سرش كارم را تأييد مى كرد گفت
romangram.com | @romangram_com