#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_279


_معلومه امضا و رضايت نامه اى كه براى گذاشتن بچه ات تو پرورشگاه گذاشتى.

پندار چشمانش را تنگ كرد و گويى چيزى را در ذهنش رد و بدل مى كرد ، با پوزخندى كه معنى اش را درك نمى كردم به من نگاه كرد و گفت :

_پندار_ با اين داستانى كه تعريف كردى خيلى كنجكاو شدم بدونم گذشته ى من محق تره ياكه چشماى شما !

به سمتش برگشتم

_چشماى من !

_پندار_ از كجا معلوم اون برگه اى كه ديدى جعلى نباشه ؟! مگه تو شناسنامه ى من چيزى از اسم زن و بچه نوشته شده بود؟!..

_از كجا معلوم كه شناسنامه ات جعلى نباشه ؟!

پندار با عصبانيت به سمت من برگشت و مچ دستمو گرفت

_پندار_ راه بيفت !

_كجا؟!

_پندار_ معلومه ديگه ؛ همون جايى تشت رسوايى منو با چشم هاى خودتون ديديد .

به پندار كه انقدر مصمم حرف مى زد نگاه كردم و براى لحظه اى مردد ماندم كه او چرا انقدر با قاطعيت حرف مى زند .

_پندار_ چيه ، پس چرا معطلي ؟!

_ باوجود اينكه ميدونم از لذت ديدن قيافه ى شرمسار و سرخورده يه آدم درغگو محروم ميشم ، ولى اونقدر به حرف هايى كه زده ام اطمينان دارم كه بيخودى اين همه راه خودم را به زحمت نيندازم .

_پندار_ دروغ ميگى ... تو فقط ميترسى ! ... ميترسى از اينكه اين موضوع كلا ً برعكس بشه و اونوقت اين من باشم كه از ديدن قيافه ى شرمنده تون كيف كنم !

romangram.com | @romangram_com