#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_277
_شايد دليلش اين باشه كه شما رانندگى بلد نيستى و بيهوده ميپيچى جلوى ماشين مردم
_پندار_ نه اين دفعه از قصد اين كار رو انجام دادم ... تا بدونم چرا تركم كردى ... من عاشقت شدم صحرا !
تمام تنفر خود را در پوزخندى مضحك برلب نشاندم و گفتم
_ از حرفاتون خنده ام مى گيره جناب سروان ، بهتون نمياد انقدر كند ذهن باشيد ... يك بار كه گفتم رابطه ى ما صورى بود حالاهم ديگه ميخوام تمومش كنم
_پندار_ به همين راحتى ؟!
_ قرار ما از اول همين بود ... اينكه باهم صورى ازدواج كنيم تا بيايم فرانسه
_پندار_ خودت كه ميدونى اين قرار براى خودت بود .. من بنا بر مأموريتى كه داشتم باهات امدم
_ ازدواج ما موقتى ... حالا هم تموم شد
پندار باصداى بلندى فرياد زد:
_پندار_ بيشعور من بهت دل بستم !
_ هه .. آدم باشعور به چيزاى موقتى دل نميبنده !
_پندار_ خيلى عوض شدى صحرا ... چطور نتونستم تورو بشناسم .. توهم مثل بقيه اى !
دستمو به عصبانيت و به نشانه ى تهديد بالاگرفتم
_ زود از جلوى ماشينم برو كنار ... والا كارى باهات مى كنم كه مرغاى آسمون با حالت گريه كنند .
_پندار_ درست صحبت كن ! كارى نكن كه منم دهنمو باز كنم و هرچى از دهنم در مياد ، نثارت كنم !
romangram.com | @romangram_com