#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_276
با غر غر از رختخوابم بلند شدم و توى دستشويى رفتم و صورتم رو شستم و سريع به سمت چمدونم رفتم و يه دست شال و مانتو مشكى در اوردم و در عرض يك دقيقه پوشيدم
بايد قبل از اينكه صداى اون هيولا رو دربيارم برم پايين
خودمم از توصيفى كه نسبت به زيبا كردم خنده ام گرفت
باخنده پله ها رو دوتايكى گذراندم تا به پاركينگ رسيدم ... زيبا منتظر پشت ماشينش نشسته بود ...
سوارشدم
_زيبا_ باريكلا چه وقت شناس
_ ميرى يا پياده شم
_زيبا_ باشه.. باشه .. بداخلاق
زيبا باخنده دنده رو جا زد ، اما همين كه آمد پايش را روى پدال گاز بگذارد ، توقف نابجاى ماشينى مقابلش او را از جا پراند و به سرعت روى ترمز زد
_زيبا_ احمق بى شعور ! اين ديگه چجور رانندگى كردنه
عصبى از ماشين پياده شدم و به سمت ماشين مقابلمان رفتم .. پاهايم سست شد و كلام از ذهنم رفت .
پندار با نگاهى خصمانه به ستم امد
مقابلم ايستاد و با لحن توپهلو گفت
_پندار_فكر كنم من و تو هميشه بايد تو تصادف باهم روبه رو بشيم ...
براى يافتن جمله ى مناسبى كمى مكث كردم و سپس گفتم
romangram.com | @romangram_com