#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_274


زيبا كنارم امد و بغلم كرد و با دستاى گرمش شونه هايم را نوازش داد

_زيبا_ هيس ... ذهنتو درگير نكن .. خودمون يه فكرى مى كنيم .. يه راه حل خوب پيدا مى كنيم كه نه سيخ بسوزه نه كباب خيالت راحت باشه ... من دوستتم و هر كمكى كه از دستم بر بياد واسه ات انجام ميدم ... تو تا هروقتم كه مشكلت كامل حل شد ميتونى همينجا پيش خودم بمونى

_مزاحمت نباشم

_زيبا_ اين چه حرفيه دوستى واسه همين وقتاس ديگه

بغلش كردم و بوسيدمش

زيبا با خنده خودش رو ازم جدا كرد

_زيبا_ خب ديگه انقدر بامن لاس نزن ! .. من برم واسه ات يه بالشت و پتوى نو بيارم

و با خنده به طرف در رفت

بالشت روى تختشو برداشتم و بايه اشاره به طرف زيبا كه توى چهارچوب در ايستاده بود پرت كردم .. زيبا باخنده جاخالى داد و بالشت تو ى سالن افتاد ...

اين خنده ها باعث شد كه كمى آرام شوم

***

يك هفته ى كامل از اون اتفاق گذشت

تو اين يك هفته كه از خونه امدم بيرون .. نزديك 3000 بار فقط پندار بهم زنگ زد ولى جوابشو ندادم .. يا موبايلم را خاموش مى كردم يا رد مى دادم ... اس ام اس هاشم كه ديگه نگو .. اين پندار از ايرانسل هم تو اس ام اس دادن گيرتر بود .. همش مى نوشت .. صحرا كجايى ؟ .. چرا موبايلت خاموشه .. پياممو ديدى بهم زنگ بزن .. نگرانتم و از اين حرفا ...

فقط تو اين مدت يه بار به مهديس زنگ زدم و بهش گفتم كه پيش زيبام و ازش خواستم كه به پندار نگه كجام و اگه يه وقت از خونه مون زنگ زدن و سراغمو گرفتن بهشون بگن كه من دستشويى ام يا خوابم و از اين جور بهونه ها ...

زيبا يه دوست خوب و ايده آل بود

romangram.com | @romangram_com