#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_273
شايد اگه الآن مامانم كنارم بود هيچكسى به خودش اجازه نميداد كه ناراحتم كنه ..
چند دقيقه اى بود كه داشتيم تو خيابان بى هدف دور ميزديم كه صداى اعتراض راننده بلندشد
_راننده_ بالاخره بايد كجا برم خانوم ؟!
تازه يادم افتاد كجام اشكامو كنار زدم و آب دهانمو قورت دادم و با لحن عادى آدرس خونه ى زيبا رو بهش دادم
***
زيبا دم در امد و در خونه اش را برايم باز كرد .. با ديدن زيبا همانند كودكى كه پس از سالها مادرش را ديده باشد گريه كنار به بغلش رفتم ... حسابى تعجب كرد و ازم پرسيد
_ زيبا_ چى شده صحرا ؟!.. اينوقت شب چرا دارى گريه ميكنى .. چرا چمدون دستته ؟!
درحالى كه از گريه صدام ميلرزيد
_زيبا كمكم كن جايى رو ندارم برم ... از خونه امدم بيرون
_زيبا_ باشه .. باشه بيا تو .. بيا بريم همه چيرو واسه ام تعريف كن
وارد خونه شون شدم و يه سلام خشك و خالى با پدرو مادرش كردم و سپس به همراه زيبا به اتاقش رفتيم ... چمدونم را گوشه اتاق گذاشتم
زيبا يك ليوان آب بهم داد تا آرومم كنه ... آب را يك نفس سركشيدم
_زيبا_ خب حالا بگو چى شده؟
لب تخت نشستم و تمامى ماجرا رو واسه اش تعريف كردم .. حسابى جاخورد .. اونم مثل من از ديدى كه به پندار داشت منصرف شد و يه انسان هوس باز و اشغال در ذهنش جاگرفت
_نميدونم بايد كجا برم .. ميخوام برگردم ايران ، ولى به مامان و بابام بايد چى بگم ؟! .. اگه بفهمن كه اين ازدواج صورى بوده .. وايى منو ميكشن ..
romangram.com | @romangram_com