#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_269
دنياهم نشست و مِنوى روى ميز رو برداشت و باخنده به طرف من گرفت
_دنيا _ سفارش بده ؟!
دستشو پس زدم
_ممنون .. من عجله دارم بايد برم اگه ميشه كارتون رو بهم بگيد
دنيا كه حسابى از رفتار من جا خورده بود كمى مِن و مِن كرد و گفت
_دنيا_ موضوع راجب به من و پنداره
مشتاقانه نگاهش كردم تا ادامه حرفشو بگه ...
_دنيا_ راستش رابطه ى بين من و پندار به 8 سال پيش برميگرده ... من دوم راهنمايى بودم و پندارهم اول دبيرستان ... ماباهم همسايه بوديم ... از بچگى هم بازى هم شده بوديم و دوستاى خوبى براى همديگه ... اما خانواده هامون باهم رابطه نداشتن و ازهم ديگه بيزار بودن واسه همين منو پندار هميشه يواشكى و مخفى يانه باهم ديگه قرار مى ذاشتيم... سالها اين قرارهاى مخفى ادامه داشت تا اينكه پندار 20 سالش شد و من 18 و ديگه نمى شد باهم صميمى باشيم و قراربزاريم .. اما ما بهم ديگه علاقه داشتيم ...
نميتونستيم همه چيز رو تموم كنيم و بيخيال همه چيز بشيم ... تو يه روز از روز ها كه خونه ى پندار اينا خالى شده بود و مامانش اينا رفته بودن عروسى پندار بهم زنگ زد و ازم خواست كه برم خونشون ... منم چون عاشقش بودم رفتم ... خيلى رفتارش عجيب شده بود از زور شهوت مغزش كار نمى كرد ... به زور لختم كردو بهم تجاوز كرد ... نمى تونستم جلوشو بگيرم ... من هنوز دختر بودم ... اما پندار انقدر هوس چشماشو كور كرده بود كه هيچى نمى فهميد و به زور بهم تجاوز كرد ... ديگه بى آبرو شده بودم ... چند دقيقه نكشيد كه به خودش امد و از كارش خيلى پشيمون شده بود ... اما كار از كار گذشته بود ... آبى كه ريخته بشه رو ديگه نميشه برگردوند ! ... من ديگه دختر نبودم و كارم شده بود گريه .. بدبخت شده بودم ... وقتى مامانم اينا متوجه ى ماجرا شدن حسابى كتكم زدن و از خونه انداختنم بيرون ، مى گفتند كه من ديگه دخترشون نيستم و اسمم رو از شناسنامه شون خط مى زنن ... من جايى رو نداشته ام كه برم صحرا ... اما پندار بهم پشت نكرد ..اون واقعا عاشقم بود ... چند بارى هم باهم قرار ازدواج گذاشتيم ... اما خانواده ى پندار مخالفت كردند ... اونا گفتند ما عروس خراب نمى خوايم ... گفتند دخترى كه باهمه رابطه داشته رو نمى تونيم به عنوان عروس انتخاب كنيم ... كلى بهم تُهمت زدن درحالى كه خود پندار بود كه منو به اين حال و روز انداخت ... ديگه از زندگى بيزار بودم ... شده بودم يه مرده ى متحرك ... ولى باهمه ى اينا فقط پندار بود كه ازم محافظت مى كرد و بهم پشت نكرد ... واسه ام يواشكى و دور از خانواده اش يه خونه گرفت و خودشم هر از گاهى بهم سر ميزد ... بهش گفتم بيا ازدواج كنيم .. بهش گفتم بيا بيخيال همه كس و همه چيز شيم و از ايران بريم .... بريم يه جاى ديگه و يه زندگى تازه رو شروع كنيم .. اما اون قبول نكرد .. مى گفت نه .. اون شغلش رو دوست داشت .. جناب سروان رادمنش ... كارشو به من ترجيح داد ... چهارماه از اون اتفاق گذشته بود كه سرگيجه و حالت تهوع هام شروع شد ... اولش فكر كردم كه ويروس گرفتم و مريض شدم ... اما وقتى رفتم دكتر فهميدم كه حامله ام ... بچه ى پندار توى شكمم بود .. بچه ى مردى كه عاشقش بودم ... وقتى خبر رو به پندار گفتم خيلى خوش حال نشد و ازم خواست كه بچه رو بندازم ... گفت كه نبايد بچه مو به دنيا بيارم .... اما من نمى تونستم ... نمى تونستم بچه مو بكشم ... دكترا مى گفتند كه بدن بچه تقريبا كامل شده و فقط تا 6 ماهگى اجازه ى انداختن بچه رو دارم ... دفعه ى اول كه رفتم سونگرافى با ديدن بچه ام دوباره به زندگى اميد وار شدم ... عاشقش شدم ... اما پندار مرغش يه پا داشت .. مى گفت حق ندارم بچه رو به دنيا بيارم ... اما من به حرفش گوش ندادم و بى اطلاع از اون بچه مو به دنيا اوردم
چند ماهى كشيد كه از پندار خبرى نبود فكر كردم بيخيالم شده و ولم كرده ... اما يه روز از روز ها كه زنگ در خونه ام به صدا در امد .. با دين چهره ى پندار از چشمى در خوش حال شدم و مشتاقانه درو باز كردم ...ولى پندار تنها نبود ... پدرو مادرش وراد خونه شدن و كلى بهم چيز گفتند ... بهم توهين كردن ... و در اخر از خونه انداختنم بيرون ...
پندارهم هيچى نگفت
اين دفعه حتى ازم محافظتم نكرد
ديگه جايى براى موندن نداشتم ... يكى از دوستام تو ى پاريس زندگى مى كرد بهش زنگ زدم و ازش خواستم كه بيام پيشش فرانسه اونم رومو زمين نزد و خواهشمو پذيرفت ... من نمى تونستم از بچه ام مراقبت كنم و صلاحيت بچه دارى رو نداشتم واسه همين گذاشتيمش پرورشگاه ... اونم با رضايت و خواسته ى پندار....
دنبال اين حرفش برگه اى رو كه از طرف پرورشگاه بهش داده بودن از كيفش دراورد و نشونم كه داد كه مشخصات بچه و نام پدرو مادرش رو توش نوشته بود و زير نامه امضاى پندارو دنيا ذكر شده بود
اگه يه درصد هم به حرفاى دنيا شك داشتم با ديدن اين نامه مطمئن شدم
romangram.com | @romangram_com