#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_268
و سپس آدرس يه رستوران رو بهم داد و گفت كه ساعت 7 اونجا منتظرمه ... و ازم خواست كه راجب اين تماس با پندار صحبت نكنم ...
تلنو قطع كردم و به فكر فرو رفتم ...
يعنى اين دختره چيكارم داره ؟!
چرا پندار نبايد بفهمه كه بهم زنگ زده !
تمامى اين سوال ها بى اختيار به ذهنم مى رسيد ، دقايق كند و كشدار مى گذشت تا اينكه بالاخره انتظارها به پايان رسيد و ساعت 6 شد .... سريع يه دست لباسى كه از قبل آماده كرده بودم را پوشيدم و تند تند از پله ها پايين رفتم ... ترانه كه پايين پله ها ايستاده بود با ديدن من متعجب گفت
_ترانه_ جايى ميرى صحرا ؟!
درحالى كه به طرف در مى رفتم گفتم
_بايكى قرار دارم .. امشب شام نمى يام
و ديگه منتظر جوابى نشدم و از خونه خارج شدم ...
سر ساعت 7 درست جلوى همون رستورانى كه دنيا گفته بود حاضر ايستادم ...
كمى مكث كردم و براى اخرين بار آرايشم را تازه كردم روسريمو روى سرم صاف كردم و وارد رستوران شدم ..
با چشمام نگاه كلى به رستوران كردم و همه جا رو برانداز كردم تا اينكه بالاخره اون ميزى كه دنيا اِشغال كرده بود و منتظر من بود رو پيدا كردم ...
به طرفش رفتم و سرميز نشستم
دنيا با ديدن من روى پاهاش ايستاد و سلام كرد
با مهربانى جواب سلامشو دادم و نشستم روى صندلى روبه روش
romangram.com | @romangram_com