#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_267
روزها پشت سرهم مى گذشت و هر روز رابطه ى من و پندار سرد تر از قبل مى شد ... كارش شده بود قرار با اون دختره دنيا ... دوسه بارى هم از صبح رفته بود پيشش و حتى شب هم برنگشته بود ... اين كاراش داشت ديوونه ام مى كرد ... اما كارى هم از دستم برنمى امد كه بخوام انجام بدم ... غرورم بهم اجازه نميداد كه به پندار علاقه نشون بدم و ازش بخوام كه با دنيا نره بيرون واسه همين فقط مى تونستم منتظرش بشينم و گريه كنم .... بعضى وقتا سر موضوع هاى الكى دعوامون مى شد و باهم قهر مى كرديم ... كلا رفتاراش عوض شده بود .. شده بود يه پندار ديگه ... به من اهميتى نميداد .... شايدم من اينجورى فكر مى كردم ...
تازه از خواب بيدار شده بودم و داشتم لباسامو عوض مى كردم كه صداى زنگ موبايلم بلند شد ...
فكر كردم مامانمه
به طرف ميز توالتم دويدم و موبايلمو از روش برداشتم و با ديدن شماره اى ناشناس روى صفحه ى گوشيم حسابى تعجب كردم
يعنى كى مى تونست باشه ؟!
گوشيو جواب دادم و صداى دخترى جوان پشت تلفن بلندشد
_دختر_ سلام ... صحرا خانوم ؟!
با ترديد گفتم
_بفرماييد خودمم ؟
_دختر_ من دنيا هستم .. دوست پندار
تازه فهميدم كيه ... واسه چى اين دختره به من زنگ زده ... اصلا شماره ى منو از كجا اورده بود ... با صداى دنيا كه داشت صدام مى كرد به خودم امدم و گفتم
_جانم بفرماييد ؟
_دنيا_ ميخواستم اگه وقت داريد امروز باهاتون يه جايى قراربذارم .. بايد باهم حرف بزنيم
_راجب به چى؟
_دنيا_ پشت تلفن نميشه ...
romangram.com | @romangram_com