#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_266


***

نزديكاى ساعت 10 شب بود كه درب خونه بازشد و آقا پندار باخنده وارد خونه شد .... از صبح تاحالا پيداش نبود .. نه واسه ى ناهار امد خونه نه شام ... ديگه داشتم از نگرانى ديوونه مى شدم ، گوشيشم كه جواب نميدم ... سراسيمه به طرف در رفتم و با ديدن پندار كه حسابى شاد و شنگول بود فهميدم نگرانى ام بى حوده بوده !

اخمامو تو هم كردم و با لحن حق به جانبى فرياد زدم

_ميشه بگى از صبح تاحالا كجا بودى ؟!

پندار همچنان كه ميخنديد وارد خونه شد

فكر كنم مست بود

_پندار_ به مهديس گفتم كه ... پيش دوستم !

_لابد دنيا؟

_پندار_ آره خب كه چى ؟!

دلم نميخواست پندار بفهمه نسبت به دنيا حساسم و بهش حسادت مى كنم واسه همين خيلى عادى رفتار كردم و بحث را عوض كردم

_هيچى ... فقط نمى شد يه زنگ بزنى كه ما نگرانت نشيم ...

پندار با كلافگى فرياد زد

_پندار_ اووووف ... بسه ديگه صحرا ديوونه شدم .. خب بيخود نگرانم شدى !!

كارد ميخوردم خونم بيرون نمى زد

اين پندار بود كه اينجورى داشت سر من داد مى كشيد و بخاطر يه دخترى كه معلوم نيست از كجا امده منو دعوا ميكنه ... نيم نگاهى بهش كردمو سريع از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدمو درم از پشت بستم ... روى تختم ولو شدمو شروع كردم به گريه كردن ... صداى هق هق گريه هام انقدر بلند بود كه به فرياد تبديل شده بود ... بالشتمو برداشتمو سرمو زيرش پنهان كردم و سعى داشتم با بالشتم صداى گريه هام را خفه كنم ....

romangram.com | @romangram_com