#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_265


واسه همين مستقيم به طرف اتاقم رفتمو خوابيدم

***

با صداى مهديس چشمامو باز كردم ...

صبح شده بود

_مهديس_ صحرا ... صحرا .. بلندشو ديگه دختر چقدر ميخوابى

با خستگى چشمامو باز كردمو به مهديس نگاه كردم

_ولم كن مهديس ميخوام بخوابم !

_مهديس_ چى چى ميخوام بخوابم ... پاشو لنگه ظهره ...

مى دونستم كه نمى شه در برابر مهديس مقاومت كرد واسه ى همين با كلافگى از جام بلند شدم و سرجام نشستم ... مهديس از اينكه ديد من بيدار شدم لبخند رضايت بخشى بر لبانش نشست .. امدم به رگبار فوش ببندمش كه متوجه شدم پندار بغلم نيست ... سراسيمه پرسيدم

_ پندار كجاست ؟!

_مهديس_ صبح زود بيدار شد گفت با يكى از دوستاش قرار داره و رفت !

اخمامو توهم رفت... مطمئن بودم كه با دنيا رفته بيرون ... من نمى فهمم مگه رابطه ى بين اينا چجوريه كه انقدر پندار به اين دختر اهميت ميده ...

از تختم بلند شدم و به طرف دستشويى رفتم و چند مشت آب يخ به صورتم زدم ...

بايدمى فهميدم

بايد مى فهميدم كه پندار با يان دختر قبلا چجور رابطه اى داشته !

romangram.com | @romangram_com