#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_264
_زيبا_ چى بگم .. از يه طرف دوست دارم بمونى از طرفى هم دوست ندارم اذيت بشى ... باشه عزيزم هرجور خودت راحتى .. دستت دردنكنه ..
بغلش كردم و بوسه اى به گونه اش زدم و براى بار دوم تولدش را بهش تبريك گفتم و ازش خداحافظى كردم و به سمت ميز خودمون برگشتم ... ماجرا رو براى ترانه و مهديس تعريف كردم ... اوناهم يكم نگران شدن اما با مخالفت من ديگه حرفى نزدن ... زيرچشمى به پندار نگاه كردم كه هنوزم مشغول رقصيدن با دنيا بود و اصلا متوجه ى من نمى شد ... سريع از خونه ى زيبا خارج شدم ... نمى تونستم بيشتر از اين جلوى خودمو بگيرم و شروع به گريه كردن كردم ... فاصله ى خونه ى ما با زيبا خيلى كم بود واسه همين تصميم گرفتم پياده برم ...
هنوز خيلى از خونه ى زيبا دور نشده بودم كه صداى آشنايى از پشت سرم توجه ام را به خودش جلب كرد
پندار بود
_پندار_ صحرا ... صحرا ؟
پندار همچنان اسمم را صدا مى زد و به طرف من مى دويد ... سرجام ايستادم و با دستم اشكاى روى گونه ام را پاك كردم تا متوجه ى گريه ام نشه ... بالاخره بهم رسيد
_پندار_ چى شده صحرا؟
_هيچى چى بايد بشه .. يكم سرم تو شلوغى درد گرفت تصميم گرفتم برم خونه
_پندار_ آخه واسه چى ... ميخواى منم باهات بيام خونه ؟
_نه .. شما برو به دوستت برس
لحنم با كنايه بود
پندار كه از اين نوع حرف زدن من تعجب كرده بود بالحنى موزى گفت
_پندار_ باشه ... هرجور راحتى !
اصلا ازش توقع اين حرف رو نداشتم ... سريع رومو ازش گرفتم و به سمت خونه راه افتادم .. دوباره شروع به گريه كردن كردم ... انتظار داشتم هر لحظه پندار صدام بزنه و جلومو بگيره و ازم بخواد پيشش بمونم ... اما اين كارو نكرد .
وارد خونه شدم و... خيلى خسته بودم و اصلاهم اشتها نداشتم ...
romangram.com | @romangram_com