#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_263
اووووف داشتم ديوونه مى شدم
نفس عميقى كشيدم
و زير لب زمزمه كردم
_ خدا لعنتت نكنه پندار !
رفتيم و سر يه ميز نشستيم ... اين دختره دنيا مهمونى رو كوفتم كرد ... آخه خبرت نمى شد بذارى آخرشب بياى كه من از اول شب اينجورى عصابم قهوه اى نشه ؟!
مشغول تماشاى رقص مهمان هاى توى تولدت بودم و هراز گاهى هم به پندار نگاه مى كردم كه با لذت داشت با دنيا حرف مى زد و اصلا متوجه ى گذر زمان نبود .
با عصبانيت ناخوناهامو كف دستم فرو كردم ... صداى متعجب مهديس بلندشد
_مهديس_ اونجا رو نگاه صحرا !
متعجب به همانجايى كه مهديس اشاره مى كرد نگاه كردم ... دهانم از تعجب باز ماند .. پندار و دنيا وسط مجلس در حال رقصيدن بودن ... انگار كه يه پارچ آب يخ روى سرم خالى كرده بودن ... پندار دستشو دور كمر باريك دنيا حلقه كرده بود و با ريتم موزيك خودشونو تكون مى دادن ... دلم ميخواست پاشم از اين مهمونى برم ... نميدونستم بيشتر از اين جلوى خودمو بگيرم ... هرآن ممكن بود بغض توى دلم منفجر بشه و چشمانم شروع به باريدن كند ... بايد يه بهانه اى مى اوردم و اين مكان را ترك مى كردم ... از سر ميز بلند شدم و به سمت زيبا رفتم كه با مهمون هاش درحال گپ زدن بود
_زيبا؟
زيبا با ديدن من دست از صحبت برداشت و از مهمان ها معذرت خواهى كرد و به طرف من كه گوشه ى سالن منتظرش ايستاده بودم امد
_زيبا_ جانم صحرا چيزى شده ؟!
_ميخواستم اذت معذرت خواهى كنم ... راستش من يكم سرم درد گرفته اگه ناراحت نميشى برم خونه ؟
_زيبا_ ااااااا .. صحرا امكان نداره ، تولد دوستته مثلا
_بخدا شرمنده ام اما سرم بدجورى درد ميكنه ... ترانه و مهديس و بقيه هستند من فقط مى رم .
romangram.com | @romangram_com