#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_262
دنيا لبخند زيبايى زد كه جذابيتش را چند برابر كرد
_دنيا_ معلومه كه خودمم ... وايى پندار چقدر عوض شدى .. خيلى وقته كه نديدمت
_پندار_ از وقتى امدى فرانسه خبرى اذت نبود ؟!
دنيا سعى كرد بحث رو عوض كنه
_دنيا_ ااااا.. معرفى نميكنى پندار جان ؟؟
و به ما اشاره كرد ...
پندار كه تازه متوجه شد كجاست و چه اتفاقى افتاده به سمت ما برگشت و گفت : اينا دوستامن دنيا جون !
اااا .. چشمم روشن .. دنيا جون !
ناخداگاه اخمام درهم رفت .
دنيا دستشو به طرف من دراز كرد و گفت خوش بختم .. به سردى پاسخشو دادم و دستشو فشردم ... پندار كه متوجه ى حسادت من نسبت به دنيا شده بود با خنده به طرف دنيا رفت و بغلش كرد تا بيشتر منو برنجونه ... هرچند ديگه كارد هم ميخوردم خونم در نمى يومد اما بى توجه به رفتارش مشغول صحبت با زيبا شدم تا لو نرم ...
_اين دختره كيه زيبا؟!
_زيبا_ يكى از دوستامه سه سالى ميشه از ايران امده پاريس ... نميدونستم كه آشناى پنداره !
_منم تعجب كردم !
_ زيبا_ دختر جذابيه .. مجردم هستش !!!
نميدونم چرا اما از اينكه فهميدم مجرده بيشتر عصبانى شدم ... چرا بايد يه دختر مجرد انقدر به پندار صميمى باشه و چرا بايد پندار اينجورى از ديدن او خوشحال بشه !!!
romangram.com | @romangram_com