#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_261


وقتى مى گيره از تو ميخونه

من فقط ميخوام كه باشم

تا براى تو فداشم

عاشق اين اهنگ بودم ... همراه با آهنگ لب خونى مى كردمو آهنگ را ميخوندم ... پندار با آرنجش زد به پهلوم ... منظورش رو از اين كار فهميدم ... يعنى خفه شو نخون ... اخمامو توهم كشيدمو خود به خود ساكت شدم ... زيبا با ديدن ما لبخندى زد و به طرفون دويد ماهم با لبخند جوابشو داديم .. بهمون رسيد .. زيباتر از هميشه شده بود

_زيبا_ سلام ... خوش امديد

_سلام عزيزم ... مرسى ، تولدت مبارك

زيبا را بغل كرد و بوسيدمش ... دستمو توى كيفم بردم و هديه اى كه واسه اش گرفته بودم و بهش دادم ... زيبا باكلى تعارف هديه رو ازم گرفت ... پشت سر من ترانه و سپس مهديس هديه اش رو داد ... به مهديس نگاه كردم .. به نظر حالش بهتر مى رسيد .. فكر كنم قرصه كار خودشو كرد

_زيباجان ؟...

هنوز حرفو نزده بودم كه دختر زيبا و خوشتيپى از اونور مجلس به سمت ما امد و حرفو قطع كرد ... متعجب نگاهش كردم .. اين ديگه كى بود ... قد بلند و پوستى سفيد داشت سنش به 21_22 ميخورد ... چشماى عسلى درشتى داشت و موهاشم بلوند بود ...

دخترك به سمت ما امد و با ديدن پندار با لحن عجيبى گفت

_دخترك_ پندار ؟

مثل اينكه همديگه رو ميشناختن ...

با تعجب به پندار نگاه كردم كه با ديدن اون دختر چشمانش برق زد و خنده بر لباهاش نشست .

_پندار_ دنيا؟.. خودتى ؟

پس اسم اون دختر دنيا بود ... اما خب پندار از كجا ميشناختش ؟!

romangram.com | @romangram_com