#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_257


پندار دوباره خنديد و گفت

_پندار_ فرقى نميكنه خودش اگه بفهمه قراره كجا بره از خوش حالى بالدر مياره !!

و به خنده اش ادامه داد ... در دستشويى بستم .. اين بشر عجب آدمى بودا ...

***

از دستشويى خارج شدم و به سمت ميز صبحانه رفتم و صبحانه ام را كامل خوردم

امروز هم كلاس داشتيم ... سريع لباسامون رو عوض كرديم و به راه افتاديم تا دوباره كلاسمون ديرنشه

روز ها به همين شكل پشت سرهم مى گذشت ...

خواب ، غذا ، درس و دانشگاه و دوباره از اول ...

زندگى مون تكرارى شده بود ...

و من اصلا از اين وضع راضى نبودم .

دلم يه چيز جديد مى خواست .

يك ماهى مى شد كه ما تو فرانسه تحصيل مى كنيم ... تو اين يك ماه سعى داشتم كمتر به خونه مون زنگ بزنم ... اصلا دلم نميخواست با مامانم صحبت كنم و حقيقت را ازش پنهان كنم ... اگه مامان بفهمه كه بابا كلاه برداره خدا ميدونه كه چه حالى ميشه .. از طرفى هم اگه بهش نگم احساس مى كنم كه دارم بهش خيانت مى كنم .

يك ماه گذشت ...

وارد فصل تابستان شده بوديم ...

امروز تولد زيبا بود و ما همه خونه شون دعوت داشتيم ...

romangram.com | @romangram_com