#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_258
با دقت از بين لباس هاى توى كمد لباس سفيدى و شيكى را جدا كردم و بايه شلوار 90 سانتى مشكى پوشيدم ... موهامو سفت به سمت بالا كشيدم و پشت سرم دم اسبى بستم ... يه روژلب صورتى عروسكى از كيفم در اوردم و به كمكش روى لب هاى قلوه ايم نقاشى كردم ... يه خط چشم و ريمل هم كشيدم و ديگه هيچ ...
از اتاق بيرون رفتم
همه آماده بودن و منتظر روى كاناپه نشسته بودن ، به طرفشون رفتم اما مهديس بينشون نبود .. متعجب به سمت ترانه برگشتم
_مهديس كجاست ؟!
_ترانه _ نميدونم !
درهمين لحظه صداى مهديس از آشپزخونه بلند شد ... هر دو به سمت آشپزخونه رفتيم و عجولانه وارد شديم ... مهديس بالاى سر جعبه ى قرص ها ايستاده بود و مشغول جدا كردن يه قرص از توى جلد مخصوصش بود ... متعجب پرسيدم
_سرماخوردى ؟!
تازه متوجه ى منو ترانه شد
_ مهديس_ نه .. يكم سرگيجه داشتم .
_ نكنه سرت درد ميكنه
درهمين لحظه صداى ترانه بلند شد كه به تمسخر گفت
_ترانه_ پ ن پ .. داشت از بغل جعبه قرصا رد مى شد ... چشمش افتاد به جعبه هوس كرد دوتا قرص بندازه بالا مزه ى دهنش عوض بشه!
_ترانه ؟
_ترانه _باشه بابا ببخشيد
دوباره به سمت مهديس برگشتم
romangram.com | @romangram_com