#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_256


_پندار به كمكت احتياج دارم شديد ؟!

_پندار_ جانم بگو عزيزم

_ميشه بى زحمت يه سر برى داروخانه ؟!

_پندار_ اى واى سرما خوردى ؟!!

_نه موضوع چيز ديگه است به يه وسيله ى بهداستى مورد نياز زنا احتياج دارم !

از اين بهتر نمى شد منظورمو به پندار برسونم ... پندار تا امد حرف بزنه صداى آرتان كه داشت صدامون مى كرد واسه ى صبحانه بلند شد .. از مهديس خواستيم بره و سر گرمشون كنه تا ماهم بيايم .

_پندار_ خب چى ميخواى ؟!

_نواربهداشتى !

پندارهم مثل اون دوتاى ديگه شروع كرد به خنديدن ... اى بابا مثل اينكه اينا ار عادت من خيلى لذت مى برند! .. اگه مى دونستم انقدر خوشتون مياد هفته اى دوبار مى شدم !

خودمم از فكر خودم خنده ام گرفت و ريز ريز خنديدم ...

_پندار_ باشه الان مى رم مى گيرم

_پندار جان فقط بالدار بگير

پندار سرشو به نشانه ى علامت مثبت تكون داد و از خونه خارج شد و نيم ساعت بعدبايك پلاستيك مشكى كه بردست داشت وارد خونه شد و مستقيم به طرف دستشويى امد .. به پلاستيك توى دستش نگاه كردم .. صد در صد نوار بود .. با خوش حالى پلاستيك را از دستش قاپيدمو بازش كردم و نوار بهداشتى توشو از پلاستيك خارج كردم ... اى بابا اينكه ساده گرفته

بهش نگاه كردم و بدون تشكر گفتم

_من گفتم بالدار بگير اينكه ساده است !

romangram.com | @romangram_com