#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_255
_ من .. من به نوار بهداشتى احتياج دارم !
مهديس با شنيدن اين حرفم بلند خنديد ... و ميون خنده اش گفت
_مهديس_ خب كجاس نوارات برم واسه ات بيارم
_من ندارم ميخواستم از تو بگيرم ...
_مهديس_ صحرا جان شرمنده اما مال منم تموم شده !
_اى واى ترانه چى اون داره ؟!
_مهديس_ الآن مى فهمم
و به دنبال حرفش به سمت ترانه رفت و درگوشش مشغول صحبت كردن شد .. ترانه هم عكس و العملش مثل مهديس بود .. خنديد ..كمى نگذشت كه مهديس دوباره به سمت دستشويى برگشت
_مهديس_ صحرا گاوت زايده .. ترانه هم نداره !
_حالا بايد چيكار كنم ؟!
_مهديس_خب بريم بخريم
_اره فكر خوبيه ... تو ميرى بخرى ؟!
_مهديس_ صحرا منكه خيابونا اينجا رو بلد نيستم بخوام برم .. بايد يكى از پسرا رو بفرستيم !
اتفاقى كه اصلا دوست نداشتم داشت مى يوفتاد ... نميخواستم پندار بفهمه كه وقت عادت ماهانه ام هستش و بره واسه نوار بخره ... اما از يه طرفى هم چاره اى نداشتم ...از مهديس خواستم كه پندارو صدا كنه بياد دم دستشويى ... پندارهم بدون كمى تاخير امد ... در حالى كه پشت در دستشويى خودمو پنهان كرده بودم سرمو از لاى در بيرون اوردم تا پندار بتونه منو ببينه .
_پندار_ چى شده ؟
romangram.com | @romangram_com