#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_254
لبخندى زدم
_ سلام .. مگه ساعت چنده ؟!
_پندار_ 9
_اوووو .. تازه ساعت نوهه ميگى خوابالو ؟!
پندار خنديد و به زور متوسل شد تا منو از رختخواب جداكنه
_پندار_ پاشو .. پاشو تبل يه آب به دست و صورتت بزن بريم صبحانه بخوريم ...
با كلافگى از روى تخت بلندشدم ... امدم وارد دستشويى اتاق بشم كه پندار مانع شد
_پندار_ صبركن .. اون دستشويى سيفونش خرابه برو پايين .
آه بلندى كشيدمو از اتاق خارج شدم و به سمت دستشويى پايين رفتم .. همه از خواب بيدار شده بودن ،بهشون سلام كردم و بدون اينكه منتظر جوابشون بشم وارد دستشويى شدمو درم از پشت بستم .
روى توالت فرنگى نشستم كه ناگهان با صحنه ى عجيبى رو به رو شدم ...
_ اى واى نه !..مگه امروز چندمه ؟!
بايه حساب سر انگشتى فهميدم امروز وقت عادت ماهانه ام بود ... اوف چطور فراموش كردم بادى به گلوم انداختم و بلند مهديس رو صدا كردم اما جواب نداد ... دوباره امتحان كردم بى فايده بود ... تو دلم بهش فوش دادم و براى بار سوم صداش كردم كه بالاخره صدامو شنيد و امد ...
_مهديس_ چى شده صحرا ؟!
_مهديسسس؟
_مهديس_ چى شده ؟
romangram.com | @romangram_com