#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_253


_پندار_ اگه تكون ندم تو درعوض چى بهم ميدى ؟!

اين ادمبشو نبود ... فرياد زدم

_ چى ميخوايى ؟!

_پندار_يه بوس !

با عصبانيت چشمامو باز كردم و به پندار كه درست روبه روم ايستاده بود نگاه كردم .. اين خيلى اشغال بود ... دستمو دور گردنش حلقه زدم و كشيدمش سمت خودم و سريع يه بوسه ى كوچيك برلبانش زدم و از خودم جداش كردم .. همين يك بوسه براى خوش حال كردن پندار كافى بود

با صداى آژير چرخ و فلك به خودمون امديم... وقتمون تموم شده بود

اصلا فراموش كرده بودم كه سوار چرخ و فلك هستم و داشتم مى ترسيدم

بعد از چرخ و فلك سوار اژدر و سپس سوار تِرن هوايى شديم ...

خيلى داشت بهمون خوش مى گذشت .

تقريبا بيشتر بازى هاى توى شهر بازى رو سوار شده بوديم ...

ساعت نزديكاى 10 شب بود

به خونه بازگشتيم ترانه يه غذاى حاضرى گذاشت جلومون و ماهم بدون هيچ اعتراضى خورديم و به رختخوابمون رفتيم و خوابيديم ...

***

صبح روز بعد باگرمى لباى مردى عاشقشم از خواب بيدار شدم ... با لبخند چشمانمو باز كردم ، فاصله ى بين منو پندار كمتر از چند ميليمتر بود

_پندار_ صبح بخير .. خانوم خوابالوى خودم

romangram.com | @romangram_com