#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_252
خيلى اشتياق داشتم دلم واسه يه تفريح اساسى تنگ شده بود
***
وارد شهر بازى شديم دور تا دورمون از وسايل بازى قشنگ و ترسناك پربود .. آدم توش مى موند كه كدوم يكى رو سوار باشه ... انتخاب ما اول از همه چرخ و فلك بود ... يه چرخ و فلك بزرگ وسط محوطه ى شهر بازى قرار داشت .. بليط مخصوص گرفتيم و به سمت چرخ و فلك رفتيم... زيبا از ارتفاع چرخ و فلك ترسيد و سوار نشد و فقط ما شش نفر سوار شديم ... ترانه و آرتان تو يه كابين و مهديس و سپهر هم تو يه كابين جدا بودن ... منو پندار هم باهمديگه سوار يه كابين شديم ...
چرخ و فلك به راه افتاد ... ترس بدى به جونم افتاد .. انقدر بلند بود كه مى شد از اون بالا برج ايفل رو كامل ديد .. چشمامو بستم تا متوجه ى چيزى نشم پندار با ديدن چهره ى رنگ پريده ى من متوجه ى ترسم شد و باخنده گفت
_پندار_ نترس خوشگل خانوم
چشمامو باز كردم
_ كى گفته من ميترسم ؟!
_پندار_ يعنى نمى ترسى ؟!
_نه
از روى صندليش كه درست روبه روى صندلى من بود بلند شد و ايستاد و شروع كرد به تكون دادن كابينى كه ماتوش نشسته بوديم .. .به همراه كابين من هم تكون مى خوردم و اين ور و اونور مى شدم ... شدت ترس و وحشتم چند برابر شد
_ پندار تو رو خدا بست كن !
_پندار_ ترسيدى ؟!
چشمامو بستمو جيغ زدم
_ آره ... ترسيدم .. همينو ميخواستى ، تورو خدا ديگه تكونش نده !
پندار بلند خنديد
romangram.com | @romangram_com