#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_251


روى صندلى كنار تختش ولو شدم و نا اميد به چهره ى پندار نگاه كردم ... توروخدا بهوش بيا پندار .. خواهش مى كنم چشماتو بازكن .. همينطور كه بهش نگاه مى كردم احساس كردم دستش تكون خورد ..

باخوش حالى سرجام سيخ نشستم ...

پندار چشماشو باز كرد .. به سختى متونست حرف ميزنه ... با لحن كلافه و صداى گرفته اى گفت

_پندار_ آ...آ..آب !

با اشتياق گفتم :

_ عزيزم .. تو تو زنده اى .. خدايا شكرت

از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق دكتر رفتم و بدون اينكه در بزنم سريع وارد اتاق شدم ... دكتر با ديدن من سيخ روى صندليش نشست و با لحنى خشنى اينجور داخل شدن من به اتاق را تذكر داد ... اما من گويى كر شده بودم و اصلا متوجه صحبت هاش نمى شدم .. خبر به هوش امدن پندار را بهش دادم ... دكتر سريع از پشت ميزش بلندش د و به همراه من به سمت اتاق پندار راه افتاديم ... اين يه معجزه بود .. معجزه ى عشق ... دكتر با خوش حالى پرستارو صدا كرد و گفت كه خوش بختانه پندار مشكلش را پشت سر گذاشته و تونسته مرگ را شكست بده و به زندگيش برگرده ... دكترا سِرم و دارو هاى موردنياز پندارو بهش دادن .. با خوش حالى به سمت پخش اعطلاعات دويدم بايد به خونه اين خبر مهم را خبر مى دادم ... مهديس گوشى رو برداشت و من تمام ماجراهارو مو به مو واسه اش تعريف كردم ... صداى جيغش از پشت تلفن بلند شد ... مثل اينكه ترانه و مهديس تونسته بودن حقيقت را بپذيرند و رابطه شونو با آرتان و سپهر حفظ كنن ... حق با پنداره اونا فقط پليس هستند و اينم يه مأموريته ... پدران ما بايد تقاص كارهايى كه كرده بودن را پس ميدادن ... چند دقيقه نكشيد كه بچه ها به همراه عمو دنييل وارد بيمارستان شدن و به سمت من امدن ... با اشتياق ترانه و مهديس رو بغل كردم و بهشون گفتم از اينكه پندار به هوش امده خيلى .. خيلى خوشحالم ... اوناهم شروع كردن به دل دارى كردن من .. از اينكه همه چيز درست ميشه و همه ى مشكلات رو قراره پشت سر بذاريم حرف مى زدن ... هر لحظه اى كه مى گذشت حال پندار هم بهتر و بهتر مى شد و بنا بر اين بود كه فردا اول صبح از بيمارستان مرخصش كنيم ... اين يعنى خوش حالى من ...

يه روز كامل پندار به هوش بود و توى بيمارستان تحت مراقبت پرستار و دكترا بود .. حالا ديگه ميتونست راه بره و خيلى خوب حرف بزنه .... ساعت 9 صبح از بيمارستان مرخصش كرديم و به خونه برديمش .. دكترا گفتند كه بايد خيلى مراقبش باشيم ..

وارد خونه شديم ...براش طبقه پايين تخت گذاشته بوديم و جا درست كرده بوديم تا زياد از پله ها بالا و پايين نره ...

سعى داشتم كه بيشتر بهش غذاهايى مثل سوپ بدم و قرص ها و دارو هاشم سر وقت بهش بدم و زود به زود براش آب و آب ميوه ببرم ... دكترا مى گفتند كه خون زيادى رو از دست داده و براى بهبود بايد بهش آب ميوه ها و مايعات زياد بديم ... به همين دليل هم پندار وقتى به هوش امد اول از همه چيز آب خواست .

درباره ى دعوامون و اتفاقات گذشته باهاش حرف نزدم ... دوست نداشتم كه ذهنش رو درگير اين اتفاق هايى كه واسه مون افتاده بكنم .. اما اون دست بردار نبود و همش ازم مى پرسيد اون حرفايى كه اون روز تو ماشين مى زدم حقيقت داشت يا نه ... اصلا يادم نبود كه پندار اولش تو تصادف به هوش بود .. همش سوال مى كرد كه بخشيدمش يانه ... خب حق داشت بايد حقيقت رو مى دونست .. تا اينكه يه روز بيخيال همه چيز شدم و پيشش رفتم و تمامى حقيقت را پيشش اعتراف كردم ... اينكه دوستش دارم .. اينكه برام مهمه ... اينكه بخشيدمش ...

اونم از اين بابت خوش حال شد و زودتر بهبود يافت ...

***

يه هفته ى كامل كشيد تا پندار كاملا خوب شد .... دوباره مثل قبلش شيطون و زرنگ شد ... دوباره شد همون پندار مغرور قبل ...

يه شهر بازى بزرگ تو پاريس باز شده بود و قرار بود امشب بابچه ها به همراه زيبا به اون شهر بازى بريم ...

romangram.com | @romangram_com