#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_250


كاش يه جور ديگه مى شد .

كاش هيچكدام از اين اتفاقات واسه ى من و پندار نمى افتاد .

يكم واسه پندار دعا كردم و اشك ريختم تا اينكه خوابم برد .

***

با صداى پرستار از خواب بيدارشدم

_پرستار_ خانوم پاشو ديگه شما امدى مراقب مريض باشى يا مريض مراقب شما .. پاشو بابا لنگ ظهره !

با حرف پرستار خنده ام گرفت ...

با سختى از روى تخت بلند شدم و به پرستار سلام كردم .. پرستارهم درحالى كه داشت زمين را تى مى كشيد با اخم جواب سلامم را داد !

به پندار نگاه كردم .. حال و روزش مثل ديشب بود

هنوزهم به هوش نيومده بود

وارد دستشويى شدم و صورتمو شستم و سپس از بوفه ى بيمارستان يه كيك و آب ميوه خريدم و خوردم .. از گشنگى روده بزرگم داشت روده كوچيكه رو ميخورد ...

ديشبب بدون شام خوابيده بودم .

دوباره به اتاق پندار برگشتم و بالا سرش ايستادم

به سختى نفس مى كشيد

دكترا بهش اكسيژن وصل كرده بودند ...

romangram.com | @romangram_com