#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_249


و گريه نزاشت كه ادامه بدم

_آرتان_ خب اونوقت شب تو جاده چيكار مى كرديد شماها ؟!

_دعوامون شده بود .. من‍..

_ترانه_ ديدم با گريه بدو بدو از خونه رفتى بيرون .. پس دعواتون شده بوده ، خب واسه چى ؟!

شايد بهتر بود كه ماجرا رو بدونه .. به سمت ترانه و مهديس برگشتم و تمام ماجراى اين آقايون پليس و مأموريتشون و پدرامون رو واسه شون تعريف كردم ...

حال و روز اونا بهتر از من نبود كه هيچ ... بدترم شد ..

اما خودشون ميدونستن كه الآن فرصت مناسبى واسه ى دعوا و بحث كردن نيست .

سپهر و آرتان از اينكه پندار عملياتشون رو به من لو داده بود حسابى تعجب كردند اما به روى خودشون نياوردن .

ساعت ها بود كه دكترا درحال ماينه كردن پندار بودند

قرار بر اين بود كه امشب يكى پيشش بمونه

كه اون يك نفر من بودم .

بچه ها به خونه رفتن و من موندم و بيمارستان و پندار

توى اتاق پندار يه تخت خالى بود .

امشب روى اون تخت ميخوابم .

روى تخت ولو شدم .. به چهره ى پندار كه دقيقا رو تخت كناريه تختم خوابيده بود نگاه كردم ... با ياد آورى اتفاقات امروز دوباره چشمانم شروع به باريدن كرد .

romangram.com | @romangram_com