#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_248
چند دقيقه اى نگذشت كه سه ماشين پليس به همراه يه آمبولانس جلوى ماشينمون ضاهر شد .. با لبخند از ماشين رفتم بيرون و سلام كردم و با دست پندار و بهشون نشون دادم ... سريع به سمت پندار دويدن و سوار آمبولانسش كردند .. منم به همراه يكى از ماشين هاى پليس از اون جنگل رفتم بيرون ...
به نزديكترين بيمارستان مراجعه كرديم .. مثل اينكه وضع پندار خيلى بد بود .. دكترا مى گفتند كه اگه چند دقيقه ديرتر مى رسد ممكن بود قلبش از كار بيفته و از دنيا بره ... و الآنم زنده ماندنش به خدا بستگى داره
از پشت شيشه به پندارنگاه كردم كه سِروم و كلى دم و دستگاه ديگه بهش وصل كرده بودن ... ديدن پندار رو تخت بيمارستان برام خيلى بد بود .. دستامو توهم گره زدم و زير لب شروع كردم صلوات فرستادن ...
امشب و بيمارستان مي مونم .
به طرف پخش اطلاعات رفتم و از پرستار خواهش كردم كه بهم اجازه ى يه تماس بده تا بتونم خبرو به ترانه اينا بگم .. خدا ميدونه تاحالا از نگرانى سر به كجاها كشيدن .
ترانه تلفنو جواب داد تمام ماجرا رو واسه اش تعريف كردم .. اما دليل دعوامون رو نگفتم .. الآن وقتش نبود بدونه چون مطمئن بودم ترانه و مهديس هم با شنيدن اون خبر مثل من نابود مى شوند .
گفتند سريع خودشونو مى رسونن به بيمارستان .. خيلى نگران پندار بوديم
به طرف اتاقش رفتمو مشغول تماشا كردنش شدم .
و شروع كردم به خودن آيه هايى كه حفظ بودم .
با صداى ترانه به خود امدم
_ترانه _ صحرا .. صحرا؟
متعجب به اونور سالن بيمارستان نگاه كردم هر چهارنفر با نگرانى به طرف من ميومدن .
ترانه تا بهم رسيد سريع بغلم كرد و با نگرانى شروع به برانداز كردن هيكلم كرد و وقتى كه مطمئن شدم حالم خوبه و سالمم از خودش جدام كرد .
_ترانه_ چى شد دختر .. كى اين اتفاق افتاد ؟!
_تو جاده بوديم .. ترمز ماشين بريد .. نتوستم كنترلش كنم ... ماشين افتادش تو دره
romangram.com | @romangram_com