#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_244
_پندار_ صحرا ... منو .. منو ببخش
_تو كارى نكردى كه بخوام ببخشمت عزيزم ..
_پندار_ خيلى دوستت دارم
سپس چشمانش را بست اشك گونه هايم را خيس كرد ... محكم به سينه اش كوبيدم
_پندار ... پندار ؟
اما ديگر جواب كه نمى داد هيچ قلبش هم نمى زد
فرياد كشيدم
_پندار؟
با عجله دستمو تو جيبم بردم و گوشيمو برداشتم و سريع به پليس زنگ زدم .. هنوز چندتا بوق نخورده بود كه صداى خانومى از پشت تلفن بلندشد
_خانوم_ سلام .. بفرماييد؟
_سلام .. ما .. ما داشتيم تو جاده رانندگى مى كرديم ... ترمز .. ترمز ماشين بريد .. افتاديم تو دره .. شوهرم .. شوهرم بيهوشه .. تو رو خدا كمكمون كنيد ..
همينطور كه براى پليس ماجرا را تعريف مى كردم گريه هم مى كردم .
_خانوم پليس _ خانوم لطفا خونسردى خودتونو حفظ كنيد .. شما الآن كجاييد ؟!
به اطرافم نگاه كردم .. چيزى به جز درخت نبود
_ نميدونم .. نميدونم
romangram.com | @romangram_com