#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_243
به پندار نگاه كردم .... هنوز بى حركت بود .. سرمو روى سينه اش گذاشتمو دستانش را درست گرفتم .. دستاش يخ بود ... ضربان قلبش هم لحظه به لحظه كند تر مى شد ... دوباره صداش كردم
_پندار ... عزيزم ؟
جوابى نداد
بوسه اى به لب هاى يخ و بى حركتش زدم
من دوست دارم .. نميخواستم اينطورى بشه ، من بدون تو مى ميرم پندار .. با من اين كارو نكن ... بلندشو .. بلندشو .. بخاطر من .. من عاشقتم لعنتى !
صداى گرفته ى پندار بلند شد ... مثل اينكه به هوش امده بود
_پندار_ صحرا ... صحرا
با اشتياق سرمو بالا گرفتمو بهش نگاه كردم .. چشماش نيمه باز بود
_ جانم .. جانم عزيز م من اينجام
_پندار_ دوستت دارم !
محكم بغلش كردم و با صدايى كه از شدت گريه ام به هق هق افتاده بود در گوشش زمزمه كردم :
_ منم دوستت دارم ... تو خوب ميشى پندار قول ميدم .. مى رم سر خونه زندگيمون .. بچه دار مى شيم ... مى بريشون پارك باهاشون بازى مى كنى ...
پندار درحالى از بى حالى داشت جون ميداد خنديد
_پندار_ من .. من ديگه نميتونم اون روز رو ببينم ..
_هيس ... اينطورى نگو تو قراره زنده بمونى بابا بشى و يه شوهر خوب براى من !
romangram.com | @romangram_com